از سپیده ی عزیزم می خوام که هر ماه که اینو آپ میکنم برام از حرفای قشنگش بگه تا مثه این دو ماه برا شما عزیزانم بذارم.
لطفا نظراتتونو در مورد این خواهش بگین
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
اینم دوباره سپیده ی عزیزم بهم گفته!
کاش می شد که در مسیر رویاهایمان بی کس رها میشدیم آنگاه دیگر کسی نبود جز من و تو و یک دنیا آرزوی نگفته. گاه حماقت بهترین نوشداروست.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
یه چیز بهتون میگم نظرتونو در موردش بگین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
باید بدان بیندیشم که:اگر نمیتوانم ستاره باشم حداقل ابر هم نباشم.
بهم بگین که این درسته یا نه
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
مژده
آقایون خانوما توجه توجه:
بنده تو کنکور قبول شدم.خدا قسمت شما هم بکنهبهم تبریک بگین منتظرم.
۸۵/۵/۱۲
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
نگو دسته سرنوشته برامون هر چی نوشته......نگو که جدایی ما مثه بودن تو بهشته
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
درد دل
یه روزی کر میکنه این صدا گوش فلکو :
مرگ پروانه سیا پوش میکنه قاصدکو
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
اینم یه عکس دیگه
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
بعد از مرگم تکه یخی به شکل صلیب بر روی قبرم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید آب شود و به جای یار برایم گریه کند.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
سحر گه در چمن خوشرنگ شد گل
نگاهش کردم و دلتنگ شد گل
بدل گفتم که:ناز است این میندیش
چو دستی پیش بردم سنگ شد گل
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
دریغا حال عاشق را نه میپرسی نه میدانی
چه می پرسی که میدانم نمیدانی
نه می مانم نه می مانی
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 2:28 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
خلاصه!!
بیهوده واژه ها را زحمت دادم!
نه عشق.نه طوفان.نه خاکستر .نه درد
هیچ کدام ترجمان تو نبودند!!
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
هنگامی که نقاب از چهره ات به کنار میرود
بخت از تو روی برمیگرداند
آنکه دوستت داشت
از تو بیزار میشود
و چهره ات زشت میشود
زندگی تو همچون برگ درخت خواهد ریخت
و بسان باران خواهدبارید
و نقاب چهرهات غم خواهد بود
و تاج سرت اندوه!!
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
اگر بر روی برگهای پاییزی ریخته شده بر آسفالت خیابان راه میروید از صدای خش خش آنها لحظه های تنهایی خود را به یاد آرید.
لحظه پرواز قاصدک در امواج باد لحظه پرواز رویاهای ما در امواج نسیم زندگی است.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
همیشه بهم میگفتند در وجودت چراغی ست که سراپای وجودت را روشن میسازد.همچون جادویی ست که سرانجام قلعه بدنت را طلسم خواهد کرد تا هر آنچه او دستور داد انجام دهی.اما من.... من این جادو را جادوی سکوت و خاموشی نام نهاده بودم.چون هیچ گاه ناقوس این جادو در گوشم نپیچیده بود.که حتی احساسش کنم.این فکر را همچون غبار آبی رنگ آسمانی بر رویش کشیده بودم.نمیدانم .شاید .... شاید برای آنکه خودم را قانع کنم که راست می گویم اینگونه چتر وحشت را بر روی دلم گشوده بودم.آری وحشت.وحشت از اینکه..... کم کم که بزرکتر میشدم این غبار بیشتر و بیشتر میشد.تا اینکه فرا رسید روزی... روزی که میباید صدایش را می شنیدمو صدایش در دشت وجودم همچون بارانی میبارید.اما... نه نبارید.باز هم نبارید و من همچنان در انتظار ظهور این خورشید جاودانی در دشت بی انتها و سوت و کور وجودم!!! نمی خواهم بگویم که آری با لا خره صدایش را شنیدم.نه هنوزم که هنوز است نشنیدم.ولی می خواهم بگویم که من می خواهم به زندگی برگردم.به دنیا.به بهترین بهترین من!ولی افسوس و هزاران فغان که چه کنم که از کسی صدایی برای همراهی نشنیدم که به مسافر از سفر نابودی!برگشته خوش آمد گویی کند.
آری من همانم که به سوی نابودی گام برداشتم.با پوشاندن احساس و خورد کردن "قلب" آخرین جرعه جام زندگی را بر روی خاکی بی احساس ریختم.ولی من.... من می خواهم بر گردم و جام را دوباره لبریز کنم و سر کشم.ولی دریغا از کسی صدایی شنیده نمی شود برای همراهی....
حتی از خدا!!!
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
بعد ار آن وادی عشق آمد پدید غرق آتش شد کسی کانجا رسید .
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
نمی گویم نگارا دلربا هستی ولی هستی!
نمی گویم لوند و خوش ادا هستی ولی هستی!
بهر سر می دهی سامان به هر دردی تویی درمان
نمی گویم به درد ما دوا هستی ولی هستی
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
ای که گفتی عشق را درمان به هجران کرده اند
کاش می گفتی که هجران را چه درمان کرده اند
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
مطالب جالب
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد .کسی که چنین لیاقتی داشته باشد باعث اسک ریختن تو نمیشود
هرگز لبخند را ترک نکن.حتی وقتی که ناراحتی.چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممکن است در دنیا فقط یک نفر باشی اما برای بعضی ها تمام دنیا هستی.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
ضرب المثل
ضرب المثل چینی:کلمات نمی توانند حقیقت را عوض کنند.
ضرب المثل ترکی:پایان جدایی ملاقات مجدد است.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|