+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
دوستت دارم نه به آسانی گفتن و شنیدن.بلکه به سختی فهمیدن و درک کردن.
همیشه نگاه تو به دنبال کسی ست که نگاهش در پی دیگریست. آن کسی که دوستش داری هر گونه حقی بر تو دارد.حتیاینکه دیگر دوستت نداشته باشد.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
سرگردانی
چرا فکر میکنیم که هنوز مرگ به سراغمان نیامده؟!
و به این فکر میکنیم که:
مرگسرگردان است یا زمان؟!
مرگسرگردان است یا زمین؟!
مرگسرگردان است یا انسان؟!
مرگسرگردان است یا ......؟!
هزاران سوال دیگر در باره سرگردانیمرگ!
به نظر شما چگونه است؟!
من که می گویم این مائیم که سرگردانیم و نمیدانیممرگکدام است وزندگیکدام!
این مائیم که نمیدانیم ، مرگاسم مستعارش زندگیای است که ما را در چنگال خویش گرفتار ساخته!
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
اینم از حرفای سپیده جان
من در دشت آرزوهایم گم شدهام. در میان انبوهی از افکار رنگ به رنگ .کاش می دانستم که به کدامین راه رفته ام.میان من و تو فاصله یک قدم بیشتر نیست.تنها نگاه.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
درد بی درمان
ناله کردم ذره اي از دردهايم کم نشد گريه کردم اشک برداغ دلم مرحم
نشد در گلستان بوي گل بسيار بوييدم ولي از هزاران گل يکي همچون
تو پيدا نشد.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
تو کیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می خواهم از تو بنویسم.از توئی که نه میدانم کیستی و نه میدانم کجائی! و نه میدانم که آیا اصلا وجود داری یا نه!ولی باز هم میخواهم از تو مینویسم.حتی اگر دستانم قدرت کشیدن تصویر تو را بر روی کاغذهای رو سیاهم داشت ، چهرهات را میکشیدم.اما افسوس نمیدانم چگونه! بماند....
شرمنده از اینکه تو را غریبه آشنا مینامم. اما ،ای غریبه آشنا میدانم روزی فرا میرسد که تو در درونم شعله میکشی ! و میسوزانی وجودم را!
اما...اما شاید به این خاطر است که نمی خواهم تو را داشته باشم.من وحشت دارم.من می ترسم از اینکه سراپایم را آتش تو بسوزاند و همه هستی و زندگی ام را از من بگیرد.ولی شاید خواست خود "توست" که نمی خواهی این گونه باشد و نیستی!
اما وقتی به این آتش پنهان حتی فکر میکنم ، سرانجام خسته و تنها با سکوتی که باز شاید خود تو برایم به ارمغان آورده باشی به عالم خویش باز میگردم.اما دگرگون و نا امید از امید!
گرچه به این فکر میکنم که توی غریبه آشنا کیستی ،ولی بعد از همه تفکرات به این نتیجه میرسم که تو اصلا نیستی که باشی.و با آخرین رنجی که سر انجام نصیبم میشود، در ساز دل خویش مینالم:
شاید محال نیست که بعد از هزار سال
روزی غبار ما را آشفته پوی باد ،
در دور دست دشتی از دیده ها نهان،
بر برگ ارغوانی
پیچیده با خزان
یا پای جویباری
چون اشک ما روان
پهلوی یکدگر بنشاند!
ما را به یکدگر برساند!
و بعد همچنان منتظرت میمانم.........
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
بگو باز هم بگو....
برايم ازخودت بگو از راز شيداييت و از قلب مهربانت که هرگزنتوانستم
ان را تصاحب کنم بگو چشمانت را به که بخشيدي که ديگر نمي خواهي
من را ببيني.در کنج سينه ات لانه چه کسي روييده که شکوه عشقم را
به ثانيه هاي فراموشي سپرده.بگذار تا طنين حرف هايت در خلوت کده
شب هايم تنها اهنگ بودن تو باشد .
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
پس از من....
پس از مرگ من.....
پس از مرگ من از اینکه سنگی را بر جسد من تحمیل میکنید ناراحت نباشید.من،سالها بر روی سنگها خوابیده ام،هیچ مانعی ندارد که سالی چند هم ، یک سنگ بر روی من بخوابد....
اما خواهش میکنم از سنگ گور من خواهش کنید که تابوت من را ناراحت نکند ، چرا که تابوت من عصاره سرگشته خاطرات بال و پر شکسته من است...
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
بگذار و....
بگــــــــــــــــــذار و بگــــــــــــــــــــــــذر...
مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسیر و ناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر
دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر
مرا با یک جهان اندوه جان سوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر
دو چشمی را که مفتون نگاهت بود
کنون گوهر فشان بگذار و بگذر
در افتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذار و بگذر
مرا با سوز جان بگذار و بگذر
تو ای نامهربان بگذار و بگذر
اسیر و ناتوان بگذار و بگذر
مرا آتش به جان بگذار و بگذر
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
می نزده مست!
می نزده مست!
مست تر از مست تک افتاده ز مستی
مست می تاک تک افتاده ی هستی...
بوسه زدم بر لب هر جا که خدا بود...
بر لب هر لب
کز همه لبهای به لب تشنه ، جدا بود...
ای همه لبهای تب بوسه ندیده!
ای همه تک بوسه های لب نچشیده!
بوسه ی من ، در تب لبهای تب آلود
در تب لبهای تب آلود شب آلود
هیچ شد و رفت
هیچ شد و
گیج شد و ،
پوچ شد و ،
رفت...
بوسه ی من مستی من بود که شد هیچ...
بوسه ی من ،هستی من بود که شد هیچ...
من، بخدا ، خسته ام از هر چه زمین است!
من، بخدا، خسته ام از هر چه زمان است !
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
داشتن عشق سخت تر از نداشتنه!!!
میخوام حرف بزنم اما از کجا خودمم نمیدونم! داشتن خیلی سخت تر از نداشتنه... آری داشتن،مثل داشتن عشق،دوست داشتن و یا....
میدونین من اینطور فکر میکنم که هیچ کسی قادر به درک درست این مفاهیم نیست.حتی اگه خودش هم فکر کنه قادر هست در اشتباه مطلقه!
من میخوام اینو بگم که همه انسانها از نداشتن عشقه که اینگونه درهم و پریشانند. آری اینها همانهایی هستند که دم از عشق و دوستی میزنند در حالی که در بی خبری هرچه تمام تر به سر میبرند.
کسانی که مثلا عاشق میشوند و بعد حس میکنند که شکست خورده اند،کسانی هستند که به نظر من در توهماتی که از عشق و عاشقی ساخته اند ،زندگی کرده اند و در آخر چون آنچه برای خود ساخته و در آن سیر کرده اند را متناقض با آنچه واقعیته و به اون نرسیده اند ، خود را شکست خورده از عشق و ....می نامند.
اونا با حسه نا مربوطی که به عشق و معشوق دارند، و سرانجام به اون حسه نمیرسند، همه رو مقصر میدونند به غیر خودشون.
اونا از همه اول بایستی به خودشون برسند ، بعد به عشق...
به نظر من عشق واقعی بیشتر از اونی که ما حتی در ذهنمون به سختیش فکر میکنیم سخت تره!
حتی سخت تر از اون چیزی که همه انسانها فکر میکنند در راه عشقشون کشیدند!
اگه یه کم چرت و پرت حرف زدم منو ببخشید!
ولی فکر کنم تونستم یه کم از حرفامو بگم. حالا نمیدونم که شما هم این توجیه منو در مقابل داشتن سخت تر از نداشتنه قبول دارین یا نه! آخه من میگم که داشتن عشق بیشتر از اینها سختی داره! پس بهتره که خودمونو عاشق تلقی نکنیم.همان به که در نداشتن عشق واقعی سر کنیم و خوش باشیم.......
امید وارم که شما هم حرفاتونو برام بگین تا ببینم کیا با من موافق و کیا مخالفند
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
مطالب جالب
دوست داشتن دل میخواهد نه دلیل.
آنقدر شکست میخورم تا بفهمم چطور میشود دشمن را شکست داد.
کسی که به فکر انتقام باشد، همیشه زخمهای خود را تازه میکند.
وقتی شخص گمان کرد که دیگر احتیاج به پیشرفت ندارد باید تابوت خود را آماده کند.
اگر اولش به فکر آخرش نباشی ، آخرش به فکر اولش می افتی.
همیشه با بدست آوردن اون کسی که دوستش داریم نمیتوانیم صاحبش شویم،گاهی لازم است ازش بگذریم تا بتونیم ثاحبش شویم.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
باشه؟!
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم.با جون و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم.من نیستم چون دیگران، بازیگر بازیگران ، اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
بشناس مرا بشناس....
برای شناختنم....
منها کنید همه سنگها را از یک کوه...
از آن کوه چه میماند؟!
هیچ! جز شبه اسکلت یک اندوه.....
من، کوه بودم...دریغ!
منها کردند از من هرچه سنگ در من بود...
پذیرا باشید از من
این شعر نا تمام را
به عنوان شبح اسکلت یک سرود.....
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|