من يه چند ماهي رو در خدمت شما عزيزان در اين وب لاگ نوشتم و اميد وارم كه شما جيگرا هم از اين مطالب استفاده كرده باشيد.غرض از اينكه امروز براتون دارم نطق ميكنم اينه كه من شايد از اين ماه به بعد نتونم كه هر ماه سر وقت آپ شم. چون از اين ماه بنده هم به قشر" فــــــــــــرهيخـــــــــــتـه"ي ايران ميپيوندم و چون ديگه ميخوام ازكاتيون هاي دانشگاه هم محسوب شم ، پس ديگه نميتونم از درس خوندن زياد فارغ شم تا به نوشتن مطالب در وب لاگ بپردازم.اما در اولين فرصتي كه بتونم در خدمت هستم.......
امـــــــــــــــــــــــــا ، ميخوام امروز به يه نفري يه كادو بدم واسه اينكه .....
امـــــــــــــــــــــــــا، نمي دونم كه آيا به وبلاگ سر خواهد زد يا نه ولي من اول يه شعر تقديم ميكنم ،بعد اگه شد كادوي اصلي رو خواهم داد......
دل از فراق شما دردمند خواهد بودزمان هجر ندانم كه چند خواهد بود
دريغم آيد از آن گوهر پسند يــــــدهكه در تصرف هر ناپسند خواهد بود
بيار بندي از آن زلف عنبرين،كامروزدواي اين دل ديوانه بند خواهد بـود
************************
شــب هجرست و مرگ خوش خواهم از خدا امشــــــب
اجل روزي چو سويم خواهد آمدگو بيا امشـــــــــب
چنين دردي كه دارم نخواهم زيست تا فــــــــــــــــــردا
بـيا، بنشين،كه جان خواهم سپرد امروز، يا امشــــــــب
دل و جاني كه بود،آواره شد دوش از غم هجـــــــــــران
دگـر، يا رب! غم هجران چه ميخواهد ز ما امشــــــــب
نـــه سر شد خاك درگاهت.نه پا فرسود در راهــــــــــت
مــرا چون شمع بايد سوخت ازسر تا بپا امشـــــــــــــــب
شـب آمد، باز دور افكند از وصلت هلالــــــــــــــــــــي را
دريغا! شد هلال و آفتاب از هم جدا امشـــــــــــــــــب
و امـــــــــا ، كادوئي كه ميتونم بدم اين پائين هستش و اميد وارم كه خوشتون بياد.اين تنها بضاعت من بود .
و قصدم از دادن كادو اين بود كه از اون همه اذيتي كه بهش كردم يه كم جبران كرده باشم.البته من هميشه شوخ طبع بودم و اونا رو شوخي ميكردم!.......
البته من اينجوري حرف زدم فكر نكنيد ميرم بميرم آآآآآآآآآآآ............
نه با اينكه اولين و آخرين آرزوم«« مـــــــــــــــــــــــرگه»» ولي با عرض شرمندگي هنوز در خدمتيم!!!!
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
کادوی من
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
برای تو...
نميدونم كه حالا اينو كيه كه ميخونه؛ اما حتي تو هم به ياد داشته باش:
به همه لبخند بزن اما با يك نفر بخند. همه را دوست داشته باش اما به يك نفر عشق بورز. تو قلب همه باش اما قلبت هميشه براي يه نفر باشه.
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:14 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
مطالب جالب
ستاره اي بزرگ را – حتي هنگامي كه ماه از پس ابر سر در مي آوورد- مي توان ديد.
اين يك حقيقت بارز است كه پيروزي آسان به دست آمده ، پشت فاتح را بر زمين مي كوبد. بخصوص اگر فاتح ، كمي هم بيش از اندازه جوان و خام باشد.
تيك تيك ساعت فرياد مرگ ثانيه هاست. اما دوستي ها هرگز نميميرند.
ترس از رنج از خود رنج بدتر است....
هميشه كسي را كه بيشتر از همه دوستش داريم زودتر از همه از دستش خواهيم داد.
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
دروغ...
روزي دروغ به حقيقت گفت: ميل داري باهم به دريا برويم و شنا كنيم؟!
حقيقت ساده لوح پذيرفت و گول خورد. آن دو باهم به كنار ساحل رفتند.وقتي به ساحل رسيدند، حقيقت لباسهاي خود را در آورد. دروغ حيله گر لباسهاي او را پوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عريان و زشت است. اما دروغ در لباس حقيقت، ظاهري آراسته نمايان ميشود.
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
گفت و شنود
گفت و شنود....
گفت: من نيستم....
پرسيدم چرا؟
گفت: براي اينكه اشتباه زندگي را ، اشتباهاً ، زيستم....
مي خواستم بپرسم كه منظورت چيست؟ اما دير شده بود.....
درست به هنگاميكه او ميگفت (اشتباه زندگي را اشتباهاً زيستم) ،
من به خاطر اشتباه نمردن خودم- ميگريستم....
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
گفت و گو با ...
چگونه آغاز كنم آنچه را كه اصلا نمي خواهم آغاز كنم؟!
"چه سخت است در ميان جمع بودنولي در گوشه اي تنها نشستن "
"به چشم ديگران چون كوه بودنولي در چشم خود آرام شكستن"
مي خواهم باز با كسي حرف بزنم كه تنها او را دارم و بس.مي خواهم با كسي كه بهتر از همه مرا ميشناسد و بهتر از همه مي داند چه مي خواهم. آري او كسي نيست جز خداي من. خداي خود خودم!...........
خدايا ميخواهم به سويت پرواز كنم. مي خواهم پرواز كنم تا جائي كه فقط من باشم و تو باشي و ديگر هيچ. ميخواهم به سويت بيايم و از تو معذرت خواهي كنم. به خاطر اينكه من هم يك بشر شدم. به خاطر اشتباه يك اشتباه!.....
آري مي خواهم ولي چه فايده؟! افسوس و هزار فغان.
ميدانيد ياد چه افتادم؟ وقتي كه درسهاي دبيرستان را مرور ميكنم ياد شعر مولانا مي افتم. كه در داستان حضرت موسي و چوپان، موسي (ع) به چوپاني كه به خدا ميگفت : خدايا كجائي كه كفشهايت را برق يبندازم.جاتو مرتب كنم؟........
گفت كه تو كفر ميگوئي! ولي خدا بر او وحي فرستاد كه اين حرفها از زبان توئي كه آگاهي كفره و از زبان او عبادت محسوبه!
و شايد شماها بگيد نه! ما مثل اون چوپانه نيستسم كه اون جوري با خدا حرف بزنيم......
ولي من ميخواهم مثل اون چوپان ناآگاه باشم و با خداي خودم همون جوري راحت و بدون پرده حرف بزنم.خداي من در وجودمه،خداي من همون كسيه كه هميشه با منه،هموني كه هميشه فقط اونه كه دردمو ميدونه و هموني كه عاشقشم.
ولي ميخواهم از خداي خودم معذرت بخواهم.اما نميدانم كه چرا هيچ وقت نتوانستم بهش برسم و اعتراف كنم.
ميداني خدا؟! اگر بال داشتم كه به سويت پرواز كنم تا اعترافم را پيش تنها معشوقم بكنم چه ميگفتم؟!
.....اينكه، بستر ايام لال كودكيم نه آنچنان سپيد بود كه مظهر كفن واپسين طپش قلبم باشد و نهچندان سياه بود كه تجلي دهنده ي تابوت روحم....
نميدانم اگر بود.........................
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
عشق...
عشق...........
صد بار شدم عاشق و مردم صد بار...
تابوت خودم ، به گور بردم صد بار...
من غره از اينكه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنكه ، گول خوردم صد بار....
جز مسخره نيست عشق تا بوده و هست
با مسخرگي جهاني انداخته دست
ايكاش كه در دل طبيعت ميمرد
اين طفل حرامزاده از روز الست....
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
خاطرات
خاطرات گذشته....
تا بدانند سرنوشتش را
در چه مايه
بر چه پايه بايد نهاد
تصميم گرفت خاطراتش را بنگارد...
عجبا! ديد كه در كلبه نگون بختش
-حتي براي نمونه-
يك مداد هم ندارد!
از انبار يك تاجر لوازم التحرير
شبانه، يك ميليون مدا به سرقت برد!
و تمامي يك ميليون مداد را تراشيد،
چرا كه مي خواست خاطرات گذشته را
بلاوقفه ، بنگارد.....
چرا كه نمي خواست خاطرات گذشته را
نا تمام بگذارد......
غرق در درياي پرواز تفكراتي فاقد فرودگاه
با سر كشيدن جرعه شرابي از آه
آغاز به نوشيدن كرد....
"خاطرات گذشته"اش در يك جمله پايان يافت:
و آن جمله اين بود:
"تمامي عمرم را ، تراشيدن مدادها به هدر دادند...."
.....و سرنوشت سازان
سرنوشت او را
با مايه گرفتن از- سرگذشت او-
بر پايه (هدر) نهادند....
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
بازار سیاه
به بازار سياه رفتمبراي خريدن عشق. ولي در ابتداي ورودم روي كاغذي خواندم؛ در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاك بازان.
اينو ميدونيد واسه چه كسائي نوشتم؟!
واسه اونائي كه دوست دارند با خراب كردن نام عشق براي خودشون يه چيزائي رو به دست آورند.من واقعاً از همشون متنفرم! از همه اونائي كه نميخوان تا آخر عمرشون به حقيقت عشق برسند و نمي دونند اين واقعيت رو چه جوري پنهون كنند.البته با عرض معذرت ميخوام حرف قبليم رو اصلاح كنم. من فراموش كرده بودم كه همه انسانهاي روي زمين به آخر عمرشون رسيدند و در مرگ كامل به سر ميبرند و من نميدونم كه چه جوري ميخوان جواب خداشون و البته از همه اول جواب خودشونو بدند......
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|