بعدش 2 تا عذر خواهي به بعضيا بده كارم كه اونا رو ميگم بعدش ميرم سراغ حرفاي اين چند ماهه...
1.از همه عزيزاني كه اين چند وقته به وب لاگ سر زدن و همش با يه مطالب تكراري روبه رو شدن....
2.از همه عزيزاني كه نتونستم در مقابل زحمتي كه كشيدن و به وب لاگ بنده(يعني در اصل وب لاگ خودشون) قدم رنجه فرمودن و اومدن و نظراتشونو ثبت كردن سر بزنم و باهاشون حرف بزنم...
خوبو اما حالا بگم اين چند ماهه كجا بودم و چي كارا ميكردم!!!
جونم برا شما بگه كه اينچند وقته بنده سر درس و مشق و حساب وكتاب بودم!!!!
و اون دفعه كه آخرين مطالب رو قبل اينكه برم نوشتم گفته بودم كه مي خوام از كاتيون(+)هاي دانشگاه محسوب شم و اين كارو كردم.....
و امان ازاين امتحانات كه اشك آدمو در مياره....
امتحانات ميان ترم كه شروع شدند بنده فقط بلا نسبت من!!خر زدمو همشونو خوب پاس كردم تا اينكه به درس شيرين رياضي رسيديم!!!!!!!
آقا چشت روز بد نبينه بنده چند روز فقط رياضي خوندم تا امتحان رو خوب بدم و چشم اين پسرا رو در بيارم!!!(البته سوء تفاهم نشه واسه آقايون محترم) همه سر امتحان به در و ديوار نگاه مي كردن و بنده هم با سليقه هر چه تمام تر سوالات رو جواب دادم و دروغ نباشه عرض 20-30 دقيقه تحويل دادم!(البته نگين كه من خودمو تعريف ميكنم آآآآآآآهرگزچنين فكري حتي به ذهنتونخطورهم نكنه !)
بله...من كه ورقمو دادم ....!!!!
بنده سر جاي خودم نشستم و چند تا از دخترا كه دوستام بودن جوابا رو ازم خواستن و من هم چكنويس خودمو دادم به اونا !
خلاصه يكي ديگه از دوستام كه نوشت برد ورقشو داد و برگشت نشست من برگشتم با اون يه كم بلند حرف زدم و جوابا رو بلند ميگفتم تا شايد اون يكيا هم بنويسند و استادمون هم كه از اول ميديد ؛وقتي سرم رو برگردوندم با اشاره بهم گفت كه برم بيرون!!!!!!!!!!!!! البته خيلي خوشحالم كه با اشاره گفت و كسي نفهميد كه ضايع شم!!!
.........و اين بود كمك بنده به ... !!!
و اينجا بود كه پي بردم همان به كه به اين پسرا كمك نكني چون اصلا عاقبتي نداره.........
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|