چه حرفي ؟؟؟!!!تو اين را از من مي پرسي؟!در حالي كه از درون من بهتر از خود من خبر داري؟!
آري تو خبر داري!خود تو ميداني كه چقدر از تو فاصله گرفته ام.چه قدر بي تو طپش لحظه هايم مي گذرد....خداي من!من هيچ وقت بي تو نبوده ام.بدون فكر تو لحظه اي از عمرم نگذشته!يعني بي تو من نه فكري داشته ام نه نفسي!.......
من،خودم را به دادگاه محاكمه تو آورده ام.قضاوت كن و حكم كن.هر آنچه تو گوئي قبول خواهم كرد.
خدايا!اين "من"از درگاه توست كه اين گونه جدا مانده!!در اين شب سرد بي روح عزاست كه به سوي تو آمده ام تا هر آنچه خواهي حكم كني!
ا عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدام"من" به دست خود مــــــــــــــــن!
خدايا! هرگز در زندگي چنين احساسي نسبت به خود من نداشتم .چرا؟!
چرا بايد اين گونه باشد؟چرا بايد من از تو اين قدر فاصله گرفته باشم؟كه بخواهم برايم قضاوت كني و حكم حبس ابد قلبم را در زندان دل خود را برايم بدهي؟!
مگر ميشود كسي من درون خود را به دادگاه بكشاند؟!
آري من اين كار را ميكنم!برايم حرف بزن.برايم بگو كه چنين نيست.بگو كه من از تو فاصله نگرفته ام.بگو كه من تو را فراموش نكرده ام.يا لااقل اين را بگو كه هميشه در كنارم بودي و خواهي بود و اين توئي كه اگر من فراموشت كنم ،فراموشم نمي كني!
نمي دانستم كه روزي فرا خواهد رسيد كه من نيز حس از دست دادن در وجودم زنده شود.من تو را ميخواهم.........
بگو كه با مني و با من خواهي ماند.
كمك كن به من از خود رانده شده.
كمكم كن كه تنها كمك كننده ام تو هستي و خواهي بود.
چگونه شد؟!با چه اتفاقي بود كه من خودم را گم كردم؟! آري من با گم كردن تو خودم را نيز گم كرده ام.مي خواهم امشب تو را بيابم.با توست كه ميتوانم بازگردم.....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
زن و مرد
مرد و زني كنار پنجره اي رو به بهار نشسته بودند.
زن گفت:تو را دوست دارم چون تو هميشه زيبا و پولدارو خوش پوش بوده اي.
مرد پاسخ داد:من نيز تو را دوست دارم.تو انديشه اي زيبا و دل انگيز و چون ترانه جاودانه روياهايم بوده اي.
اما زنبا ترشروئي از او روي برگرداند و گفت:آقاي محترم...مرا تنها بگذار ...همين حالا!من نه انديشه ام و نه چيزي كه در روياهاي شما ميگذرد.من يك زن هستم و دلم مي خواست آرزو ميكردي همسرتو مادر فرزندان آينده ات باشم...
بدين گونه از يكديگر جدا شدند.
مرد به خود گفت:بنگر كه روياي ديگر غبار شد.
و زن گفت:خوب شد...چه مردي بود كه مرا غبار و رويا مي شمرد؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
اگر تنهاترین تنها شوم
باز خدا هست
او جانشین همه نداشتنهاست....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
سراب
سراب
عمري به سر دويدم در جست و جوي يار:
جز دسترس به وصل ويم آرزو نبود.
دادم در اين هوس ، دل ديوانه را به باد:
اين جست و جو نبود.
هر سو شتافتم پي آن يار ناشناس.
گاهي ز شوق خنده زدم،گه گريستم.
بي آنكه خود بدانم ازين گونه بي قرار
مشتاق كيستم! روئي شكفت چون گل رويا و ديده گفت:
اين است آن پري كه زمن مي نهفت رو.
خوش يافتم،كه خوش تر از اين چهره اي نيافت
در خواب آرزو.....
...هر سو مرا كشيد پي خويش دربدر
اين خوش پسند ،ديده زيبا پرست من.
شد رهنماي اين دل بي قرار، بگرفت دست من.
و آن آرزوي گم شده،بي نام و نشان، در دورگاه ديده من جلوه مينمود.
در وادي خيال ،مرا مست ميدواند،
وز خويش ميربود.
از دور مي فريفت دل تشنه مرا؛
چون بحر،موج ميزد و لرزان چو آب بود.
وانگه كه پيش رفتم،با شور و التهاب، ديدم سراب بود! بيچاره من،كه از پس اين جست و جو هنوز
مي نالد از من اين دل شيدا كه :يار كو؟
كو آنكه جاودانه مرا ميدهد فريب؟
بنما كجاست او!....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
عشق
يادتونه مي گفتم كه كسي نميتونه عشقو تجربه كنه؟! آخرش كسي برام نگفت كه حرفم درسته،غلطه يا خلاصه اصلا نظرتون در موردش چي بود.حالا مي خوام اين عشقو از نظر جبران خليل جبرا براتون بنويسم تا اگه قبول داشتين همچون گفته او باشيد......
عشقبازي........
خوشي زنبور در گرد آوردن نوش گلهاست،
و خوشي گل،
در سپردن نوش خود به زنبور.
براي زنبور ،گل چشمه اي از زندگي است
و گل ،زنبور را به ديده پيام آور عشق مينگرد.
و داد و ستد شاد كادمي، براي زنبور و گل ، هردو، يك نياز و نشئه است.
اي مردم ،
در خوشي هاي خويش
چون گلها و زنبوران باشيد.
و جالبتر حرف دكتر شريعتيه كه ميگه :
در دردها دوست را خبر نكردن
خـــــــــــــود
يك عشــــــق ورزيدن است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
....
تپش ترانه....
دو روح وابسته به ديار ستارگان،
به ديدار يكديگر آمدند در آسمان،
و ديده بهم دوختند
خاموش و بي زبان.
مرد آواز نميخواند
اما گلوي آفتاب سوخته اش
از ترانه مي تپيد.
و زن ايستاده بود
و رقص شاد اندام هايش را
در خود نهفته داشت
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
شگفتی حقیقت
شگفتا...
شگفتا وقتي كه بود نميديدم
وقتي ميخواند نميشنيدم
وقتي ديدم كه نبود
وقتي شنيدم كه نخواند
چه غم انگيز است
وقتي كه چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي جوشد
و ميخواند و مينالد.
تشنه آتش باشي و نه آب
و چشمه كه خشكيد
چشمه كه از آن آتشي كه تو تشنه ي آن بودي
بخار شد و به هوا رفت
و آتش كوير را تاخت و در خود گداخت
و از زمين آتش روئيد
و از آسمان آتش باريد.
تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش
و بعد عمري گداختن
از غم نبودن كسي كه تا بود
از غم نبودن تو مي گداخت
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
عشق دو نفر
This inner progressiveness
OfLOVEbetween
Tow human beings
Is a most marvelous thing,
It cannot be found
By looking for it or
Bypassionately wishing for it.
It is sort ofDivineaccident.
-sir Hugh Walpole
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|