من دوباره اومدم پیشتون....
ای وای خدا نصیبتون نکنه تو این مدت در گیر درس و مشق و امتحانات بودیم دیگه!!که از اول فروردین تا
حالا امروز پیدام شده !
حالا به بزرگیه خودتون ببخشین.البته نبخشینم نمی تونین کاری بکنینااااااااااااا مگه نه؟!ولی ازتون
خواهش میکنم ببخشین و به وب لاگ من یا به عبارتی وب لاگ خودتون سر بزنید و نظر هم یادتون نره
منتظر بوسای جمع آوری شده از طرفتون واسه رفع خستگیه این چند ماهه هستمــــــــــــــــــــــا
کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرتـــــــــــــــــــونیــــــــــــــــــــــــــــــــم
به مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــا
The kiss
kiss on the hand: I adore you
kiss on the cheek:I just want to be friends
kiss on the neck:I want you
kiss on the lips:I love you kiss on the ear:I am just playing
kiss anywhere els:lets not get carried away
................................................……………………………………..
Look in your eyes:kiss me play whith your hair: I cant live without you
Hand on your waist: I love you to much to let you go.....
سلام زندگی......
تنها تکرار نام توست که می گویند، دیدگانم خواهران بارانند.....
نمی دانم چه می خواهم بگویم:
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست!
غمی در استخوانم می گدازد
خیالی ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
همه میدانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم!
و از أن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را جیدیم
همه می ترسیدند
اما من و تو
به درخت و آب و آتش پیوند زدیم
و نترسیدیم...........
(این و شرایط زندگی رو عزیز دلم جیگر من سپیده ی عزیزم برام دوران دبیرستان نوشته بود)
گفتی میری که بیای اما رفتی و هنوز هم که هنوزه نیومدی و من همچنان خیره به در قلعه ی
جادوئی ای که همه زندگی من رو دزدید و با امواج سیاهش بر قلبم تا می تواند زخم می زند، تو
را صدا می زنم.....
آرزوهایت را در آسمان بجوی.محبوبت را به تو خواهد داد.
عشق باید چون جویباران جنبشی پیوسته داشته باشد.
دلم آرزوی چیزی را دارد که بپندارم نمی آید.روح خویش را پیش می رانم تا به دیار ناشناخته ای رخت
کشد که حافظه ام به آن راه نبرده باشد.
چیزی را که دوست داری به دست آور،وگرنه مجبوری چیزی را که به دست آورده ای دوست داشته باشی.
شمع بیارید
عود بسوزید
پرده به یک سو بزنید از رخ مهتاب...
شاید
این از غبار راه رسیده
آن سفری همنشین گم شده باشد....
که درعمق قلبها
و در طپش ثانیه ها
تشنه ی لحظه یآرمیدنی
آن گاه در میابی که لحظه ی پیش
چقذر خوشبخت بوده ای.....
مهاجریست
که از خراب شدن لانه اش نمی هراسد
پس،
تمام لحظه ها را زندگی کن
لعنت به من
گر نسپارم عشقت را به فراموشی
و نفرین به من
گر تخم عشق در من بروید
حال که من بازیچه ام
عشق بازیچه ام خواهد بود زین پس
تو نیز به افسانه ها خواهی پیوست
من می روم تا همه گویند که
وفا نداشت
تو بنشین و با ایمان خویش
نفرینها را
به جانم بخر....
تا همه باز گویند که چه وفادار بودی
و هرگز کسی نفهمید
از کفر من تا ایمان تو
چقدر فاصله نزدیک است