+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 2:43 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
نوشته های کوتاه
روي تخته سنگي نوشته شده بود : اگر جواني عاشق شد چه کند؟... من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند... براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟... من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست... براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما............. زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم
ويکتور هوگو: خداوندا! اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگويم، هزاران جلد کتاب مي شود ولي آنچه در دل دارم يک جمله بيش نيست: دوستت دارم
زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر میشن ! پس هر وقت تو قسمت تاریک زندگیت واقع شدی .. بدون که خدا می خواد 1 تصویر زیبا ازت بسازه
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
معرفی خودم
نمی دونم که می خواین منو بیشتر بشناسین یا نهولی این ماه می خوام در مورد
خودم مطالبی بنویسم که شاید از خواندشون اگه خوشتونم نیاد ،بدتونم نیاد
من این وب لاگو شاید بشه گفت که،واسه خاطر این درست کردم تا بتونم اوقاتی
که دنبال یه نفر واسه درد دل می گردم یا موردی که آزارم میده رو نمی تونم تو ذهنم
ساخته و پرداخته اش کنم،اونا رو اینجا بنویسم تا شاید بعضی دوستای با مرام و با
معرفت هم بیان و از این خسته دلیادی کنند و اونا هم حرفاشونو برا من بگن تا....
من تو این وب لاگ مطالبو مختص یک موضوع نمی نویسم و هیچ چارچوبی واسه نوشته هام
ندارم و شاید اینم به مذاق بعضی عزیزان خوش نیاد!!نمی دونم
من همیشه در موردی که می خوام فکر کنم همه ی بی قراریا همه ی ناراحتیا و...
رو نمی دونم آخه چرا ولی همش و به خاطر پسرا می بینم و اینم منو آزار میده
من اگه بخوام خودمو براتون معرفی کنم،(البته شخصیتم رو)بدون هیچ طرفداری از
خودم و کورکورانه خودمو تعریف کردنمی تونم بگم:
من یه دختر شاید بشه گفت:"مغرور""خیلی احساسی""کم تحمل""شکننده"
"خیلی انتقاد پذیر نیستم" "دوست دارم همه دوسم داشته باشن تا در مقابل دوست
نه...نه...فرار نکن به قسمت بعدی!!نمی خوام برات ریاضی حل کنم که
برات رفع ابهام حدها رو توضیح بدم.
همان طور که می دونین ، من الان چند ماهه راجع به پسر و دختر دارم حرف میزنم!
خوب اول اینکه ازتون خیلی خیلی ممنونم اومدین و نظرات بسیار ارزشمندتون رو که برا من خیلی مهمه
کامنت گذاشتین.و بخصوص از ندای عزیزم خیلی ممنونم که اون حرفا رو برام گفته و
منم خوشحال از اینکه کسی یا کسایی بودند حرفای یه خسته دل رو بخونند می خوام هم جواب
ندا جون و هم جواب خیلی از دوستای نازم رو بدم:
من تازه دو سه مورد از پسر دخترا مطلب نوشتم،ولی مثل اینکه خیلیا نتونستن منظور منو درک کنند و یا اینکه
من نتونستم حرفامو جوری بنویسم که همه منظورم رو بفهمند
موارد توجیه :
۱.ببینید عزیزان ،من نمیگم پسرا انسان نیستن و هرگز چنین جسارتی نمی کنم به خلقت خدا
۲.اینکه من تو یه جا گفتم، آقایون! وجود شما باعث ظلم بر ماست،من نگفتم که نباید وجود می داشتین
نه.من میگم تو این جهان فانی نمی دونم حالا کی! اینو رسم کرده که تو همه چیز آقایون راحت تر، پر اختیارتر
و ... هستند و این منو آزار میده
۳.هیچ کس نمی تونه غریزه ی دوست داشتن رو تکذیب کنهالبته ببخشید که اینو می نویسم و شاید ناراحتم
بشین ولی حتی اونایی که لز یا گی هستند هم غریزه ی دوست داشتن درونشان وجود داره که حالا به دلایلی می رن
سراغ هم جنس خودشوناونائی هم که این غریزه رو درونشان به درستی پرورش بدن می رن سراغ انتخاب
درست.با اینکه همه همدیگرو دوست دارن ، ولی به یکی نیاز دارن که اونقدر دوسش داشته باشن که نتونن حتی ۱
لحظه بدون اون زندگی کنند.یعنی دلیلی برای اینکه خدا قلبو مثل چشم و گوش و ... جفت نیافریده
۴.من گفتم و همیشه هم میگم که می خوام دنیا کلش دست من بود تا می گفتم منظورم از حق مساوی چیه!
۵.من میگم آقایون چون از هوای این دنیای نامساوی تنفس کرده اند!این تو ذهنشون هست که
خودشونو بالاتر و ارجح تر از خانوما می بیننو دوست دارن هر کاری که خواستن با روان ،روح ،زندگی و افکار خانوما
بکنن.که این منو ناراحت میکنه
۶.و این که حتی این سوال داداشم هم بود و در حال مخالفت با افکار من(در قسمت های بعدی توضیح دادم)
از من پرسید ،این بود که تو با این حرفات یعنی می خوای بگی:"از حرف زدن با پسرا متنفری" ولی وقتی یه پسر بیاد
و نظرشو در مورد وب لاگت بده خیلی خوشحال میشیو یا حتی تو چت، تو یا من یا هر کس دیگه ای می ره با
یه جنس مخالف حرف میزنه!چرا اون وقت این جوری فکر نمی کنی؟!
زیاد طولانی نشه میرم شماره ی بعدی جوابو میدم
۷.من تو شماره ی ۳ توضیح دادم که این غریزه رو انکار نمی کنم.هیچ کسی هم نمی تونه انکارش کنه.من
تا حد امکان سعی در این دارم که تو این دنیا هرگز خودمو درگیر این واقعیت نکنم که این غریزه بهم زور بگه
و اینو میگم اما می دونم که این حرفمم خیلی شاکی داشته باشه ولی خب میگم، من که خودم اینجوریم
و می دونم که اکثرا همه اینجوری ان که چت رو واسه سرگرمی و تفریح انجام میدن و هر شخصیت و هر مقامی
که دوست دارن واسه خودشون میدن.
۸.اما اینکه در حرف زدن با پسرا (برای من) احساس تنفر دست نمیده که بخوام ازشون متنفر بشم.من اولا اگه ببینم که پسر
هم مثل یه آدم داره رفتار میکنه باهاش مثل آدم رفتار میکنم و حتی باهاشون حرف هم می زنم.و ثانیا من از لحاظ
این خوشحال میشم از نظراتشون که بعضی از اونا هم منطقی فکر میکنن.بالاخره اونا هم گفتم ،انسانند.
۹.و اینو باور دارم که اگه دنیا مثل گفته های من باشه تو این دنیا بیشتر میشه اعتماد کرد و حتی دوستم داشت
۱۰.و مهم ترین ناراحتی ام از پسرا و آقایون گفتم اینه که خودشونو خیلی خیلی بالاتر از خانوما میبینن ولی منم تو یه
مطلب گفتم که خانوما بیشتر اهمیت دارن چون اگه اون نبود هیچ کدومشون تو این دنیا تشریف نداشتن که این جوری
فکر کنند
۱۱.و این که بعضیا میگن:اگه پسری برای اولین بار با یه دختری آشنا میشه و اونم
پسرو قالمیذاره حرف تو صادق نیستبه نظر من همون طور که گفتم باز تقصیر پسراست(البته
شاید موقعیت پسرا)چون به نظرم اون دختر یه بار از طرف پسرا گزیده شده و تصمیمی که شاید از
لحاظ منطق درست نباشه رو گرفته و این که اون پسر چه تقصیری داره شاید بشه گفت که اینم جبر زمونه
ستو یا اینکه با دیدن نمونه های بارز از پسرا این ،شاید بشه گفت کینه رو به دل داشتن.
۱۲. نمی دونم که این حرفام توجیهی براتون بود یا نه.اگه نه ،دوباره با دقت و خوب بخونشون
۱۳.و در آخر می گم که من هرگز سعی در این ندارم که عشقو در خودم بکشم و این گل احساس رو از باغ وجودم
کم کنم که باغ وجودم از غم از دست دادنش به کویر خشک تبدیل شه
۱۴.فقط اگه می تونستم دنیا رو جوری که خودم میگم برای یه لحظه درستش کنم اون وقت میدیدین که هیچ
شاکی ای نداره.همه چیز رو هم مساوی تقسیم می کردم حتی عشق بین افرادی که .....
تبصره:اینم دیگه با شماره نمی نویسم،من اینو می خوام که پسرا و مردا از احساس پایبندی و وابستگی
زود دخترا سوء استفاده نکنند.چرا باید از اینکه این حس زیبای باور کردن درون خانوما که آقایون ازش بی
نصیبند ،احساس پایبندی متقابل در آقایون به وجود نیاره؟!!
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
پائیز
رفتی حالا به کی بگم؟
خیلی دلم تنگه برات
می خوام یه وقت ببینمت
سر یذارم رو شونه هات
دوست داشتم باز
با گلای سرخ میومدم به دیدنت
نه اینکه با بخت سیاه ، چشای سرخ ،ببینمت
گل و پرپر می کنم ،سر مزارت
تا ابد بارونیه چشمای یارت
رفتی افسوس در دل خاک
از تو یادگاریه چشمای نمناک
پاییز غریب و بی رحم
اون همه برگ مگه کم بود؟
گل من رو چرا چیدی؟
گل من، دنیای من بود
گلمو ازم گرفتی
تک و تنها زیر بارون
حالا که نیستی کنارم
می ذارم سر به بیابون
هنوزم ،بارون میباره
تو میای انگار کنارم
خودتم بهتر می دونی
بی صدا واست می بارم
پاییز غریب و بی رحم
اون همه برگ مگه کم بود؟
گل من رو چرا چیدی؟
گل من،دنیای من بود
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
خدایا....
سلام خدا جونم،خوبی؟ صدامو میشنوی؟ دلم گرفته، می دونم الان چی فکر میکنی الان میگی که به خاطر همونه به یادت افتام.نه به خدا! چون همیشه تنهام همیشه غریبم هیچ وقت کسی رو نداشتم که واقعا درکم کنه.هیچ وقت کسی نبوده خودمو به خاطر خودم بخواد نه به خاطر یه چیز دیگه.هیچ وقت نتونستم حرفای دلم رو به کسی بگم که بتونه کاری بکنه.خوب اگه تو رو هم نداشتم می گی من چی کار میکردم؟ حتی وقتی به این فکر می کنم نمی تونم این زندگیه نکبتی رو تحمل کنم.چی؟!! میگی اینا رو نگم و حرفامو به خودت بزنم؟!!!!
باشه، این کارو میکنم. ولی آخه می ترسم باهات حرف بزنم آخرش تو رو هم خدائی نکرده از دست بدم.درسته تو همه ی بنده هاتو دوست داری و همه جا و همه ی لحظات باهاشونی ولی من فرق میکنم.آخه تو شریک لحظه هامی.تو همونی هستی که اگه نبودی منی هم وجود نداشت.ولی ازت یه سوال می خوام بپرسم که می ترسم...آره بازم می ترسم.آخه می خوام بدونم من چه قدر گناهکارم و کی می خوام از این همه لجن بیام بیرون...می خوام از این آتش بیام بیرون.ولی میترسم وقتی بیام که دیگه خاکسترهام هم برن!!به خدا اگه همه چیزو بهم بگی زخم این رازو تو این دل کوچیکم نگه میدارم تا با درد زخمش یادم باشه که چه قولی بهت دادم.
واقعا نمی دونم از کجا بگم قصه ی این دل لامروتو که بدونی.البته نه،تو که بهتر از من میدونی.
یکی بود یکی نبود....
تو این دنیا کسی همدم ،دل بیکسم نبود
توی یه پاییز زرد
بادی اومد و دلمو با خودش برد
برد وبرد تا رسید به یه بیابون
تو بیابون نه کسی بود نه ناکسی
باد منتظر موند تا بیاد یه بی کسی
یه روز
دو روز
پنج روز
یک سال
ده سال
.........
باد ما خسته و نالان
دلمو به گوشه ای انداخت و
رفت
دلم بی آب و شکسته یه گوشه موند و
چشاش بارونی شد از اون روز نحس
آخه ای باد بی رحم بین اون همه دل
چرا گل وجود منو بردی و
پرپرش کردی
چرا دلت می خواست اشکای دلمو ببینی؟
ایدل خسته یمن
به خاطر من،
آخه چاره ای نداریم!
ازت می خوام بغضتو بشکنی
واسه من گریه کنی
آخه بادی که راهو بلده
تنها با بارونی بودن چشمای توست که
راهو نشونمون میده
..........
آره قصه از همون جا شروع شد
از همون جا
که باد خواست
بعد با همون گریه های دلم بود که آب ِ خاک وجودم
جاری شد
و تو مرا نفس دمیدی
و با همون ناچاری
دلمو خودم از همون اولش
با چشم گریان آمدیم
و با همان پائیز بی رحم
با چشم گریان میرویم
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
خصوصیات دختر خوب
اینم خصوصیات یه دختر خوب از نظر یه پسرکه داداشم باشه!
۱.همیشه نماز میخونهـ۲.هیچ وقت مانتو بالای زانو یا رسیده به کمر
نمی پوشهـ۳.هیچگاه یه خواهر بسیجی تو خیابون ضایعش نمی کنه
۴.همیشه سر به پایینه و تو چشم هر پسری زل نمی زنهـ۵.سر
امتحان ترم به هر پسری شماره نمیدهـ۶.روی میزا هیچوقت شمارشو
یادداشت نمیکنهـ۷.هر گز از رو دست کنار دستیش که یه پسره تقلب
نمیکنهـ۸.هیچوقت غرورشو نمی شکنه و به کسی آمار نمیدهـ۹.
همیشه تو کلاس درس پیش دخترا میشینه و با پسری سلام و علیک
نمیکنهـ۱۰.همیشه اولین کسیه که جواب استاد رو میدهـ۱۱.از بودن
کنار پسرا متنفرهـ۱۲.تو سلف هیچ قت با پسرا غذا نمی خوره ـ۱۳.
بدش میاد اگه پسری صورتحسابشو حساب کنهـ۱۴.هرگز E-mail
کسی رو نمی پرسهـ۱۵.هیچوقت ناخن بلند نمیکنه ـ۱۶.دفتر خاطرـ
ـاتش همیشه شخصیهـ۱۷.موهاش همیشه زیر روسریه ـ۱۸.پارتی
نمیره ـ۱۹.از چت بدش میاد ـ۲۰.اگه پسری بی خیالش شد ، خود
کشی نمیکنه.....
بله اینم از این...البته نظرتون رو در مورشون بگیداااااااا
و ضمنا اینم بگم که تاشماره ی ۱۲ خصوصیات منه که ازتون می خوام بگین حالا من
از دخترای خوب از نظر یه پسرم یا نه؟!!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
اندوه تنهائی
انــــــدوه تنــــــــــهائی
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
در دلم باریدی ،ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهائی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهائی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ،ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدی است
خسته ام از عشق همخسته
غنچه ی شوق تو هم خشکید
شعر،ای شیطان افسونگر
عاقبت زین خواب دردآلود
جان من بیدار شد،بیدار
بعد از او بر هرچه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود
ای خدا بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کاو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من
ای دریغا،در جنوب افسرد
بعد از او دیگر چه می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم؟
اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
داداش من...
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــلام،
می خوام براتون این دفعه خصوصیات دخترای خوب رو از نظر یه پسر بنویسم!!!!
آخه اگه یادتون باشه، نویسندگان این وب لاگ دو نفر بود که یکی بنده و دیگری داداش
بنده بود!
امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا،داداش این جانب از وقتی که من در مورد دختر و پسرا مطلب نوشتم،
سر ناسازگاری با منو گذاشت!
به من گفت که یا باید منم در مورد دخترا مطلب بنویسم یا اینکه من دیگه عضو نویسنده ها
نیستم و اسممو پاک میکنم.آخه تو هر چی میخوای در مورد ما مینویسی و منم نمی تونم
صبر کنم و ببینم که همه اومدن و نقش منو در این وب لاگ می پرسند و به این نتیجه می رسند که
نقش بنده "نقش هویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجه!!!"
و بالاخره بعد کلی کش مکش ،اسمشو پاک کرد و گفت من تو یه وب لاگ "فمینیسمی" چی کار دارم؟؟
حالا می خوام که مطلب اونم اینجا بنویسم ، تا اون و کسائی که ناراحتند نگن که من چشامو بستم
و هر چی می خوام میگم و اجازه نمی دم "شما ها" حرفاتونو بگین
ولی نظر یادتون نره!
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
مطالب جالب
جرج آلن:اگر کسی را دوست داری به او بگو،زیرا قلبها معمولا با کلماتی
که ناگفته می مانند،می شکنند.
هلن کلر:هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود،
دری دیگر باز می شود.ولی ما اغلب آنچنان به در بسته خیره می مانیم
که درهای باز را نمیبینیم.
علی شریعتی:چه بگویم؟ گریستن ،تنها کار یک ناتوان است و من
سخت ناتوانم.
کرریستوفر مولی:کامیابی تنها در این است که ،بتوانی زندگی را به
شیوه خود سپری کنی.
هلن کلر:اگر آفتاب را به نظاره بنشینی سایه را نخواهی دید.
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
طپش واپسین
طپشهای واپسین دل خسته...
این دل خسته ،رفته بود به خواب....
چشمه بود ،بهنگام بیداری...
همراه خواب می رفت به سوی سراب.
سراب آنسوی احتیاج....
سراب آنسوی نیاز......
سراب زندگی....
و در خواب ....
خود را می دید:غرق دریایی از شراب:
شراب عشق...
عشق ،نه نسبت به شهد خنده،
عشق ،نسبت به شرنگ شهدشکن سرشک...
و مست مست ...
دریای شراب را،
همچون قدحی مست،
در دو دست مست،
دست به دست میکرد...
و دریا ـ که قدح او در خواب بود ـ
در آنسوی پناهگاه یکی از دستانش .....
و این سوی پناهگاه دست دیگرش...
پرپر زد و
بزمین غلطید...
غلطید و صمیمانه در هم شکست...
دریای شرا ب شکست...
...و او بخاطر مرگ دریای شکسته....
اشک میریخت...
اما...وحشت کرد از اینکه دید
صدای گریه ی او نبود،
آنچه میشنید...
وحشت کرد و وحشت زده،
چون دریای درهم شکسته ....
که ساغر شراب خواب خراب او بود
بزمین غلطید...
زمین نرم بود...
گرم بود...
چرا می بایستی زمین نرم باشد؟
از زمان پرسید که...
فلسفه ی نرمی زمین چیست؟
و زمان ـ همان طور که لال هست ـپاسخش را داد...
و دل خسته فرو ریخت:
زیر پیکرش ،عشق افتاده بود....
و آن صدای گریه ،صدای گریه ی فرزندش ،عشق بود...
فرزندش بود که می گریست....
با الهام از کی.دردریان
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|