+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
مطالب جالب
فریدریش نیچه : آنچه که باید بیشترین علاقه را در ما به وجود آورد این نیست که آیا تفسیر ما از جهان، حقیقی است یا دروغین ، بلکه این است که آیا این تفسیر، خواست قدرت را برای نیرومندی و کنترل جهان پرورش می دهد ، یا هرج و مرج و ناتوانی را.
فریدریش نیچه :انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد.
فریدریش نیچه :حقیقت مانند آب دریا است چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد.
(ممنونم طاهر جان از این مطالبی که برام فرستادی )
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
گفتم و گفت
گفتم هوای میکده غم می برد ز دل گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه آئین مذهب است گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود گفتا به بوسه ی شکرینش جوان کنند
گفتم که خواجه کی به سر حجله می رود گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند
گفتم دعای دولت تو ورد حافظ است گفت این دعا ملائک ، هفت آسمان کنند
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
چرا؟
چرا هیچ حرفی در مورد من صدق نمیکنه؟؟؟
اینو شنیدین که می گن:به پایان فکر نکن ،اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ یکند.بگذار پایان تو را غافل گیر کند، درست مانند آغاز.
آخه چرا من شیرینی این پایان را درک نکردم؟؟؟ولی اینو درست گفتن که :پایان آدم رو غافل گیر میکند....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
دریاب مرا
دریاب مرا دریا....
خودم رو گم کردم....آخه روحی تو وجودم نیست....آخه دیگه عشقی ندارم....خدایا این منم؟؟؟این همون منی هست که بود؟؟؟؟همونی که بدون تو یه لحظه هم نمی تونست بمونه؟؟؟
دوباره اومدم به درگاهت، کمکم کن....به هم.ن لحظاتی که با تو بودم قسمت می دم....کمکم کن تا بتونم خودمو پیدا کنم....
خدایا من نمی خواستم این جوری باشم....به این نقطه از زندگی برسم....خودتم بهتر از خودم می دونی که نمی خواستم ولی نمی دونم که چرا این جوری شد....
می خوام عمرم پر از خاطرات با تو باشه تا وقتی از من در باره ی خاطراتمون می پرسی به یاد بیارم لحظات با تو بودم رو ، لحظات پر از خاطرات با تو رو...
نذار این رود کوچک خشک شه، نذار این رود از بی آبی بمیره.مگه تو دریا نیستی؟؟؟مگه دریا به بخشندگی معروف نیست؟؟؟ پس از این بخشایش منو بی نصیب نذار...این رود خونه رو پر از آبش
کن تا بتونه جریان داشته باشه؛ تا بتونه زندگی کنه و تو راه زندگانی اش خاطره هایی رو ازت جمع آوری کنه ، واسه اینکه اگه خواستی دفتر خاطراتش رو ازش بگیری خستگی هاشو توش
ببینی.....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
من خودم کجاست؟
منی که من نشد....
من موجودی سراپا شور....
سراپا عطش...
موجودی سراپا گذشتم...
و با هر چه شور داشتم...
هر چه عطش داشتم...
با همه اشکای پنهانی...
با همه سیاهی سپیدی ناپذیر سرگذشتم...
سالها،دربه در،
پی دلی گشتم ...
که عذر عدم قدرت مرا،
نسبت به درک واژه ی محترمی
که در قاموس خوشبختان روزگار...
به عشق معروف است،
پذیرا باشد...
زندگی من قلبیست از سینه دور افتاده...
قلبی که میله های محبس آن کلمه محترم و انحصاری،
در شب دربدریهای یک خستگی طاقت فرسا،
آهنگ طپشهای تب آلودش را،
به عنوان یک هدیه ی ناقابل در آستانه ی عشق و دیوانگی ،
بباد هدر داد...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
میمیرم در این دیوانگی
////می خوام بمیرم. در این دیوانگی////
خدایا باز من اومدم سراغت.....
چرا بازم فکر می کنم که باهام قهری؟؟؟چرا باز حس می کنم که می خوای تنهام بذاری؟؟؟ آخه چرا هیچ چیزی توی ذهنم؛ توی قلبم؛ تو قلمم به جوش نمی اد؟؟؟
دل خسته دیگه رمقی نداره واسه موندن.....این که می گم قاتل دل خسته....دلمو کشتم..... اصلا نمی دونم چی می خوام برات بگم، بنویسم ،حرف بزنم....چرا با
من
این جوری میکنی؟؟ مگه دیگه شریک لحظه هام نیستی؟؟؟اگه تو نباشی که من حتی نمی تونم شیرینی لحظه های با تو بودن رو با دل خسته مرور کنم....
نمی دونم اصلا چی میگم ،چی می نویسم....
آقا مانی ازم خواسته بودی تا برات بگم از اینکه چرا نمی تونم بنویسم،چرا قاتل دل خسته ی خودم شدم! چرا می خوام کلبه ی خستگی هامو که همیشه دردهامو ،
خوشی هامو ، حرفامو با این کلبه تقسیم می کردم رو ویرون کنم.....
برات بگم که دیگه خسته ام؟؟؟؟؟؟
برات بگم که دیگه کم آوردم؟؟؟؟؟
برات بگم که دیگه رمقی نمونده برام؟؟؟؟
برات بگم....
هزاران از این برات بگم ها دارم واست ، ولی افسوس و هزاران فغان که .....
این نقطه چین ها ،غوغای درونم رو نشون میدن....امان از این نقطه چین ها ....
می خوام دعوت کنم ،هر چه یکسره هیچ است....
می خوام دعوت کنم ،هرچه یکسره پوچ است....
هر که صمیمانه آشناست به یک هیچ....
هر که صمیمانه آشناست به یک پوچ....
آری دعوت کنم این ها را،هان!
در شب عصیان سکوت تن و تنها....
باز است....باز است....
خوان به خون خفته ی عصیان زمستان
ای همه آغاز ....
ای همه پایان...
ای همه پایان سراپا آغاز!
ای همه آغاز سراپا پایان!
این چه زمانیست؟؟؟؟؟
این چه زمینیست؟؟؟
من به خدا خسته ام از هر چه زمین است!
من به خدا خسته ام از هر چه زمان است!
باور کنید نمی دونم چی شده ،ولی اگه این جوری پیش برم شاید دیگه هیچ وقت نتونم بنویسم....آخه نوشتن دل می خواد ،حس می خواد،خستگی می خواد تا
بتونی همه خستگی هاتو بنویسی ،بگی ،باهاشون زندگی کنی ،توشون خودتو ببینی ،لحظه هاتو که برات ساختن،.....دیگه دلی ندارم که بخواد طغیان کنه تا این
طغیان دامان لحظه هامو بگیره.....
امید وارم حالا بفهمین که چرا من چند وقتیه در مورد قتل و قاتلی و از این چیزا حرف می زنم....آخه قاتل یه دل خسته چطور می تونه از خون و خون ریزی
بگذره؟؟؟ قاتلی که به یه دل خسته رحم نکنه چطور می تونه به دیگرون ،به خودش رحم کنه؟؟؟
نمی دونم کی می تونم از این مخمصه خودمو خلاص کنم و بتونم دوباره به همون لحظاتم برگردم ولی امید وارم بتونم به این زودیا برگردم پیشتون و دوباره
همونی باشم که باید....
حالا ازتون تو این دم آخری(درسته نمی خوام بمیرم ،ولی این لحظات برا من بدتر از مردنه....)می خوام ازتون یه خواهشی کنم ،اونم اینکه: یه فاتحه برای من...
یه فاتحه برای دل من....یه فاتحه برای لحظات من بخونید ...و دعا کنید که بتونم برگردم....
کمکم کنید تا می تونید ،کمکم کنید. لحظه های خونین و مرگ بار یه" بی دل" رو به خونش رنگی کنید...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
کمک
سلام عزیزای دل من...
منو جدا باید ببخشید که خیلی دیر آپ می کنم....آخه من نمی دونم چمه؟؟؟؟
هیچی نمی تونم بنویسم و بگم.....
کمکم کنید.......
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
اناالحق
أناالحق.....أنالحق....
دبیرستان که بودم یادتونه؟؟؟یه درس داشتیم در مورد منصور
حلاج که گناهش این بود که می گفت أناالحق....
حتما اینم یادتونه حتی اونائی که می دونستن حرفاش درسته
ومنظورش از اناالحق چیه ؛ نمی خواستند به حرفاش مهر صحت
بزنند...
و در آخر که دیگه همتونم می دونید ؛کشتنش ،اونم با چه نامردی ای.....
حتما الان می گید اینا چه ربطی داره که دارم براتون تعریف
می کنم!!!! نه...نه،صرفا برای این نبود که درسای اون
دوران رو یادآوری کنم....
یه لحظه اگه می تونین در مورد موقعیت من و حرفای من و آنچه
تا حالا گفتم فکر کنید.....من هرگز این جسارت رو نمی تونم
بکنم که بگم من شبیه منصورم!
چون واقعا کسی نمی تونه به بزرگی اون شخصیت باشه...من فقط
می خوام بگم به نظرتون موقعیت من، با این حرفائی که تا به
حال در وب لاگم زدم ؛شبیه موقعیت منصور نیست؟؟؟!!!
چرا این حرفائی که من در مورد زنان و موقیت زنان و حقوق
زنان می زنم واسه هیشکی خوشایند نیست؟؟؟؟ چرا حتی اونائیکه
می دونن منظورم چیه و چی
می گم؛نمی خوان منطقی باشن؟؟؟؟
آخه جز خدا کی می تونه حرفای یه انسانی که جز گفتن حرفاش
کاری از دستش بر نمی اد ؛رو بشنوه؟؟؟
می دونم هر چی بنوییسم، دستامو رو به اسمون بلند کنم و
فریاد بزنم ؛کسی جز همون خدائی که انسانی به نام زن را
امروز داشتم با یه دختری حرف می زدم که از دختز بودنش
احساس نارضایتی داشت؛ بعد حرف زدن با اون ،همش به این
فکرمی کردم که واقعا اون از دختر
بودنش راضی نبود یا از شرایطش؟؟؟ از دختر بودنش ناراضی بود
یا از خفائی که درونش پرپر می زند؟؟؟؟...........
خیلی از این سؤالات به ذهنم می اد ولی نه خودم می تونم اینا
رو جواب بدم خودمو توجیه کنم و نه می تونم از کسی که واقعا
بدون طرفداری و با آگاهی جواب
بده ؛بپرسم......و حتی خدا رو هم نمی بینم که لااقل از خودش بپرسم و جواب بده.........
که چرا ....واقعا چرا...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
وصیت نامه
وصیت نامه
وقتی که خاکم می کنن .......بهش بگین پیشم نیاد........بگید که رفت مسافرت......بگید شماره ای نداد......یه جور بگید که آخرش......از حرفاتون هل نکنه.....
طاقت ندارم ببینم به قبر من نگا کنه.....دونه به دونه عکسامو ......بردارید آتیش بزنید.....هر چی که خاطره دارم.....برید و از بیخ بکنید.....نذارید از اسم منم....
یه کلمه هم جا بمونه.....نمی خوام هیچ وقت تنمو.....توی گورم بلرزونه.....برو آتیش به قلب من نزن....بذار نگات از یادم بره.....برو نمی خوام ببینی....
خونه من خالی شده.....همدم من به جای تو.....ریگای پوشالی شده.....اونی که می گفت می مرد برات.....دیدی راستی راستی مرد.....رفت و همه خاطرشم.....
به خاطرت برداشت و برد.....نشونی قبر منو بهش ندین....خوب می دونم .....میاد جای همیشگی.....سر قرار تو رودخونه.....می خوام رو سنگ قبرم این باشه:
طلوعی که خیلی غم انگیز بود....قشنگ ترین خاطره ی عمرم......غروبی که خیلی دل انگیز شد......رو سنگ قبرم بنویس:
روزی اومد به امید آخر....ولی حالا بدرقه ی راهش ......داغی که موندش رو دل مادر....
(فاتحه یادتون نره هاااا)(در ضمن این وصیت نامه ی من نیستش مال یکی دیگه س..... من برا خودمو یه بار دیگه که حوصله داشتم می نویسم )
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
نوشته های کوتاه
اگر سزاوار آن است که دوست با جزر زندگی ات آشنا شود ، بگذار تا با مد آن نیز آشنا گردد ، زیرا چه امیدی است به دوستی که می خواهی در کنارش باشی ، تنها برای ساعات و یا قلمرو مشخصی ؟ جبران خلیل جبران.
درختان شعرهایی هستند که زمین بر آسمان می نویسد و ما آنها را بریده و از آنها کاغذ می سازیم تا نادانی و تهی مغزی خویش را در آنها به نگارش درآوریم . جبران خلیل جبران
قلب شما در سکوت و آرامش ، به اسرار روزها و شبها شناخت می یابد ولی گوشهایتان در حسرت و آرزویند که آوای چنین شناختی را که بر قلبهایتان فرود می آید ، بشنوند . جبران خلیل جبران
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
گفتم و گفتی
گفتم: خریدارت منم
گفتی: خریداری شدم
گفتم: به جونم می خرم
گفتی: نداره ارزشی
گفتم: که دلواپستم ،نکنه بیراهه بری
گفتی: که کار عاشقاست،تنهائی و دلواپسی
گفتم:که دیوونه نشو ،عاشق تر از من چه کسی؟
گفتی:که دیوونه توئی ،تو این روزا عاشق می شی
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
برگ بی صاحب
من احساس می کنم که نه بیست ساله یا پنجاه ساله یا یکصد ساله که "همیشه" ساله ام!!
شب گذشته به آغاز "همیشه" برگشتم...و خودم را در آسمانها یافتم...
در آسمانها ،در صف بی کران از موجودات منتظر بدریافت پروانه تولد ،در انتظار دریافت پروانه تولد
بودم.اما ، نوبت من که رسید پروانه ها تمام شد...
مرا به صف دیگری فرستادند: صف درختها...
از آنجائیکه ته صف قرار گرفتم ،درخت هم نشدم!
بنا شد مرا به صف دیگری حواله دهند ،اما ، از بخت بد ،صف دیگری هم وجود نداشت.
نتیجه این شد که ، ماندم تنها!!!
یکی از فرشتگان خدا دلش به حال زار و نزارم سوخت.نگاهی به نگاه آشفته ام افکند و گفت : تو،
همینطوری ، بدون پروانه برو! تو هم ،برگی!
خواستم بپرسم برگ چه درختی؟ برگ کدامین درخت؟
اما، فرشته ، ناپدید شده بود......
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
تبریک بگید بهم.....
در ضمن.............
توجه.... توجه...توجه....
چون یه اتفاق خیلی خیلی مهم افتاده یه پستم واسه خاطر آگاهی شما از این اتفاق گذاشتم
مژده مژده......
بنده در تاریخ ۲۷/۶/۱۳۸۶ مفتخر به دریافت گواهینامه ی رانندگی شدم
و این ماهم اینو برا همه شما عزیزان خبر دادم تا بهم تبریک بگید
منتظر کامنت های شما عزیزان هستم.
و اينكه اگه تونستين يه سري هم به وب لاگ دوستان من(۳ نخاله) بزنيد تازه شروع كردن و منم مي خوام بهشون سر بزنيد تا نظراتتون واسشون كمكي باشه.
يا حق.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
ماه مهر
ای خدا بازم این ماه مهر اومد!!!!!!!!!!
این ماه بعد این همه مدت اولین باره که از دانشگاه دارم وب لاگو آپ میکنم.
فکر کنم البته بیشتر ایرونیا از ماه مهر زیاد دل خوشی نداشته باشن!!آخه ماهیه که همه مون باید درس
بخونیم و جواب گو باشیم .حتی اونائی که زیاد حال و حوصله شو ندارن....
ما هم که مث همیشه باید از اول مهر عازم سفر درس و مشق خونی باشیم.آقا چشت روز بد نبینه!
اگه پدر یا مادرتون معلمی دبیری یا استادی باشه یا اینکه بزرگتری داشته باشی که ازت بیشتر خونده و
بیشتر میدونه!!!!!و تو به حرفشون گوش نمیدی
اگه کسی تو خوونواده از تو بیشتر خونده باشه و تحصیلاتش بالاتر باشه حتماً مزه ی درس خوندن تو
دهنشونه و تو رو هم تشویق میکنن که همون مزه رو بچشیولی اگه یه کم فقط یه کم بی ملاحظه و
کم فکر باشی با خودت میگی که اینا هم واسه خودشون یه حرفی میزنناااااااااااااااااااااا
ولی بعد اینکه یه کم گذشت و دیدی چه اشتباه بزرگی کردی و به حرفشون گوش ندادی به این نتیجه
می رسی که کاشکی به حرفشون گوش میدادم و بچگی نمی کردم....
میدونین چرا این حرفا رو میزنم؟؟؟؟؟؟آخه ماه مهر رسید و من به یاد اولین روزی افتادم که.......
من که تازه از پیش دانشگاهی فارغ تحصيل شده بودم خیلی ذوق کردم و فکر میکردم که پشت کنکور موندن چه
حالی داره واسه خودش و حتما اگه یه سال بمونی میتونی از هر رشته ای که خواستی قبول شی.ولی
غافل از اینکه اگه همون سال اول نری دانشگاه حتماً میمونی و افسوس می خوری!!!!
من که فرجه واسه درس خوندن داشتم ،کل خانواده می گفتن که درس بخون و سعی کن از دانشگاه
قبول شی ولی کو گوش شنوا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الان که فکر میکنم ،می بینم خانواده و علی خصوص پدرم که واقعا هر حرفی میزنه از روی حساب و
منطقه چقد به فکر من بودن.......
پدرم همیشه وقتی یه حرفی میگه و من و یا هر کدوم از اهل خونه میگیم آخه اله بله جیمبله!!! بابام
میگه بعداً میفهمین که من چی میگفتم و شما به چه حرفی گوش ندادین.
واقعاً الان، می بینم که پدرم چی میگف و چرا همش میگف که من مزه ی درس خوندن و می دونم و بعد
این همه تجربه بهتون می گم که درس بخونین و شماهم می دونم که الان چه فکری دارین ولی سعی
نکنین که حرفای منو با سرسختی رد کنین و به این فکر باشین که چه عیبی داره ،ما خودمون این حرفا
رو تجربه کنیم؟؟؟!!!!
ولی اینو بدونین که چون من این ها رو تجربه کردم و با مشقت درس خوندم می دونم و ازتون می خوام
که بهترین دوران زندگی تونو واسه درس بذارین و به حرفای من گوش بدین تا بعداً پشیمون نشین.....
آقا خلاصه ،،منه بی فکر فقط با همون اطلاعات عمومیم رفتم واسه کنکور و از رشته ی فیزیک سراسری
اونم چه رشته ای و کجااااا و از آزاد رشته مهندسی کامپوتر و اونم کجااااا قبول شدم و بعدشم پدرم
بهم گفت که بهتره بری آزاد چون هم رشته اش خوبه و هم بهتر از اون یکیه.....
ولی خوب الان که وارد سال دوم دانشگاه می شم می فهمم که واقعا اشتباه بزرگی کردم و نه به خاطر
چیز دیگه ای بلکه به خاطر اینکه من توانائی شو داشتم و نخواستم .چون میدونم که اگه واقعاً به حرفای
پدرم گوش میدادم و توانائی خودمو نادیده نمی گرفتم می تونستم الان همین رشته رو تو سراسری
بخونم چون واقعا می تونستم .البته نه اینکه بخوام خودمو تحویل بگیرم نه،باور کنین من می تونستم
آخه اگه منو می شناختین حتماً حرفامو باور می کردین.....
حالا غرض از این همه حرف می خواستم به عزیزان محصلی که به این خسته دل سر می زنن بگم:
سعی خودتونو بکنین واسه اینکه "بهترین دورانتونو واسه درس خوندن اونم تو دانشگاه های بزرگ و
پیشرفته بگذرونید....."
حالا اونم که اول گفتم ،بازم مهر اومد واسه این بود که یاد دوران مدرسه افتادم ،بابام از همون اول مهر که
خودش باید می رفت مدرسه اش من و داداشم هم باید می رفتیم مدرسه ولی خدائیش عجب
دورانی بود و به این فکرم که اگه اون سخت گیریای بابام واسه درس خوندنمون نبود ،دورام مدرسه ما
همش ممتاز نمیشدیم تا همه ازمون انتظار داشته باشن واسه دانشگاه یه جای خوب و یه رشته ی
خوب قبول شیم....
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
مطالب جالب
دکتر شریعتی: انسان نقطه ایست میان دو بی نهایت:
بی نهایت لجن
بی نهایت فرشته
مارک تواین:وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند،پرهایش سفید باقی میماند،اما قلبش
سیاه میشود!
جبران خلیل جبران:جان ما سرای ماست،چشم هامان پنجره های آن، و سخنانمان پیام آوران آن.
پائولو کئیلو:وقتی در مسری که همیشه میخواسته ایم حرکت کنیم،غم تا ابد دوام ندارد.
جبران خلیل جبران:چه سخت است زندگی کسی که مهر را می جوید ،اما شهوت دریافت می دارد
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
برای ندای عزیزم
و امـــــــــــــــــــــــــــــــــــا اینم واسه ندا جون که امیدوارم به این زودیا بهم سر بزنه!!
ندای عزیز درسته که خیلی کم وقتیه که باهم آشنا شدیم ، ولی نمی دونم ندیده و نشناخته چطور ازت این همه خوشم اومده و دوست دارم باهات بیشتر از این حرف بزنم و واسه همینه که این پستو این ماه مختص تو می نویسم و امید وارم خوشت بیاد و ازم این هدیه ی ناقابلو قبول کنی.
¤ دل من دیر زمانیست که می پندارد :
دوستی نیز گلی ست،
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ی ترد ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد .
جان این ساقه نازک را
ــ دانسته ــ
بیازارد!
¤ در زمینی که ضمیر من و توست،
از نخستین دیدار ،
هر سخن، هر رفتار،
دانه هایی است که می افشانیم.
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش "مهر " است
¤ زندگی ، گرمی دلهای بهم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
¤ در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نورزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد،
دوست می باید داشت!!!
""" فریدون مشیری"""
دستانم بوی نوشتن میدهند... بوی نوشتن کلماتی ناهماهنگ ...بوی نوشتن برای تو... به قول "فروغ"
من از بی نهایت شب حرف می زنم....از نهایت تاریکی...اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان، برایم چراغ
بیاور....و یک دریچه که از آن ...به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم....
دوستم بدار ....دوستم بدار و بگذار دوستت داشته باشم.....
تا پایان جهان............تا """پایان دوستی"""......
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
بازم هنر من!!!!!!
این ماه یه پست میذارم واسه عکسهائی که خودم روشون کار کردم و همچنین عکسهائی که خیلی
دوسشون دارم .....
اگه خواستین ازشون استفاده کنین. ولی اول باید نظر بدین بعد استفاده کنین.اگه اول نطر ندین با اولین