این شعرو یه بار نوشته بودم ولی با این حال می نویسم تا دوباره خودمو بشناسم....
منها کنید همی سنگها را از یک کوه....
از آن کوه ،چه می ماند؟؟؟
هیچ !جز شبح اسکلت یک اندوه...
من کوه بودم....دریغ!
منها کردند از من ،هر چه سنگ در من بود....
پذیرا باشید از من
این شعر نا تمام را
بعنوان شبح اسکلت یک سرود....
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
گفت و گفتم
گفت :" بگو چگونه ای در غم من ، حزین من
بی کس من ،غریب من ،خسته ی سوگوار من"
گفتم :" اگر وفا کنی ،هست در انتظار تو
سینه ی داغدار من ،خاطر بی قرار من "
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
....
قتل
این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ورنه هیچ ازدل بیرحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می کردم
هیچ لایقترم از حلقه ی زنجیر نبود
ای رب این آیینه ی حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله ی شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
آیتی بود عذاب اندوه حافظ بی تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیرش نبود
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
ای مرگ
با توام ای
مرگ !!!!!!!!!
مردی اگر ، یکسره کن کار زمین را
مردی اگر ، یکسره کن کار زمان را
این چه زمینیست؟؟؟
این چه زمانیست؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
جام اگر بشکست.....؟؟؟
اینک این جا شعر و ساز و باده آماده است،
من_که جام هستی ام از اشک لبریز است_می پرسم:
_"در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد؟؟؟
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟؟
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟؟ "
ناله ی من می تراود از در و دیوار
آسمان _اما سراپا گوش و خاموش است!
همزبانی نیست تا گویم به زاری ای دریغ _
دیگرم مستی نمی بخشد شراب ،
جام من خالی شدست از شعر ناب ،
ساز من :فریادهای بی جواب!
نرم نرم از راه دور
روز ، چون گل می شکوفد بر فراز کوه
روشنائی می رود در آسمان بالا
ساغر ذرات هستی از شراب نو سرشار است _اما من :
همچنان در ظلمت شب های بی مهتاب ،
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب ،
همچنان لبریز از اندوه می پرسم :
_" جام اگر بشکست؟؟
ساز اگز بگسست؟؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟؟
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
بنویس....
با توام؛ با تو ای دست بی رمق.... با تو ای دل پرخون....با تو ای تنهای خسته....بنویس!!!
تا هر کجا می توانی بنویس ،تو خواهی نوشت و خواهند خواند خستگی هایت را که با تمام وجودت حسش کرده ای...
خستگی ای که در اعماق وجودت لانه کرده و تنت را سخت در آغوش گرفته و آن قدر شهد لبانت را خواهد مکید تا دیگر رمقی برات نماند....
و در آن لحظه است که تنت را نیز با خستگی خودش عجین خواهد کرد و خواهد بردت برای...
راستی اکنون خسته ای؟؟؟!!!!
پس بنویس ،بنویس تا بدانند و بدانی هنوز دستانت بوی نوشتن می دهند، بگذار این بو را استشمام کنند با تمام وجود،آنهائی که می خواهند بیایند....
بیایید تا برایتان باغی از گلهای خستگی با بوی خوش نوشتن بدهمتان....
ضیافتی در باغ بزرگ دل خستگی ها برپا کرده ام و از همه تان در این ضیافت استقبال خواهم کرد اگر به سراغم آئید....
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
دلم براتون تنگ شده بود
واسه اینکه این همه مدت( که شاید برای شما زیادم نباشه)، ازتون دور موندم این شعر از حیدربابا رو براتون می نویسم تا آخر احساساتم رو با این شعربیان کنم....
حیدربابا یوخوم چخدی دوغروما!
گول دسته سین الدیم باسدیم باغریما!
عینی گلدی الینی باسدی باغریما!
آیریلیغین دیغی چخدی جانیمدان!
جلاد دنیا کئچدی منیم قانیمدان!
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
برای آنکه خود میداند کیست و چیست اما تا ابد نخواهد فهمید برای چیست و برای کیست!!
این دفعه می خوام نوشته هامو با اسم" تو" ، با فکر "تو" ، با خود "تو" آغاز کنم......
می دونی که همیشه با" تو" بود که می نوشتم ، زندگی می کردم ، می خووندم و می خندیدمو و حرف می زدم.....ولی نمی دونستم و نمی شناختمت.... اگه یادت باشه
همیشه می گفتم که نمی دونم کی هستی و چی هستی و یا اصلا وجود داری یا نه!!!!
یادته می گفتم ؛ خود تو هستی که نمی خوای من بشناسمت؟؟؟ این تو بودی که به خاطر خودم نمی خواستی وجود داشته باشی....
مشعل وجودم سرد و خاموش بود...دانه های بلورین برف قلبم مشعلم رو خاموش کرد و خرسند از این که من دیگه در قلعه ی جادوئی سرد و خاموشش طلسم شده ام!!!
اما من می دونستم که این وجود خاموش و" خسته" به این زودیا از پا در نمیاد....نفس آتشین از خورشید وجودت رو به سوی من تاباندی تا شاید،در داستان قلبهای
یخی نوشته شود......
اممممممممممممممممممممممممممممممما
ت رس........
تحمل راه سکوت
!!! می تونم این راه رو تحمل کنم؟؟؟؟ راهی که نه باید از کسی آدرسی پرسید نه باید بدونی به کجا خواهی رسید و نه باید.....
این راه رو خود تو بهم نشون دادی تا من برم و ببینم پاهای بی توان یخی ام تا کجا می تونن برن و این مشعلی که برام روشن کردی تا کجا می تونه برام روشنائی
شب های سرد
راه سکوت رو فراهم کنه....
میدونم که خیلی بهم کمک کردی تا این دل یخی ام از مرز شکستن و ترک برداشتن برگرده ولی نمی خوام لااقل تا این یخ به طور کامل آب نشده تنهام بذاری.....
بده دستاتو به من تا باورم بشه منو تنها نمی ذاری....تا باورت شه تو" گرمی" وجودمی....تا باورم شه پیشمی....
باورت نمی شه که حتی تو خیالمم نبود بتونم پیدات کنم...
ولی باورم شده که این تو بودی گل" گرمی" رو تو وجودم کاشتی....پس بهش برس نذار دوباره از بین بره ....نذار تنم پر از گلهای یخی شه دوباره....
//////////
کمکم کن تا می تونی کمکم کن//////////
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|