قبل از هر چيزي يه سلام داغ و پر حرارت مي خوام تقديم همه دوستاي عزيزم خصوصاً شان
عزيزم كه اين همه مدت مي اومد و منو تو اين حوادث هرگز تنها نذاشت و مي اومد و يادي از من "خسته دل" مي كرد ...(با اينكه نمي دونست من چرا اين همه مدت نبودم و اين آخرا هم ازم كلي ناراحت شده بود!!!)
به هر حال ممنونم ازت شان......
نمي دونم چرا اين جوري ميشم يه چند وقتيه...اون دفعه كه اومدم و آپ كردم فك كردم مي تونم و بازم ميشه برگشت و نوشت و خوند و........
ولي من مي خوام بگم كه من ديكه اون "خسته دل" نيستم من ديگه نمي تونم اون باشم اين كلبه ديگه مال منِ تنها نيست!!!!
يه بار براي هميشه خواستم چراغ دلم رو خاموش كنم تا اين كلبه ي "دل خسته"در خاموشي كامل و در سردي مطلق به يك كلبه ي يخي كه هيچ گرمايي نتونه اونو آب كنه تبديل شه!!! ولي نشد .......نشد......نشد كه بتونم !الان كه ميبينم نميشه.....چون اين كلبه ديگه مال من نيست!!!!!
من شبهايي رو تو اين كلبه كذروندم كه هيچ همدمي نداشتم هيچ همراهي نداشتم ....شبهايي كه روي اين صندلي كنار پنجره دلم نشستم و تا صبحي كه هيچ وقت براي من معنا نداشت و من هيچ گاه نتونستم اين صبح رو تجربه كنم نوشتم و گريه كردم و فريادهايي زدم كه هيچ گاه به"گوشش" نرسيد!!!.....خواستم ولي نشد و نمي شد.......من نمي خواستم چون نمي فهميدم!!!!من نتوستم.... چون نمي تونستم!!!!من نوشتم ولي نمي نوشتم!!!!!.........
من دفتري كه همراه خودم داشتم و حرفاي اين "دل خسته" رو با چه اشكايي كه ننوشتم!رو روي همين صندلي اي كه جاي هميشگي ام بود همراه همين "دل خسته" گذاشتم تا برم براي هميشه و چراغ اين كلبه رو واسه هميشه خاموش كنم....
من رفتم !!ولي برگردوندنم!!!!!، من بعد اين همه مدت برگشتم ،اولين كاري كه كردم اين بود كه سراغ اون دفتر برم...سراغ دلتنگيام....سراغ همدمم.
نه...نه...ايــــــــن دفتر مــــــــــــــن نـــــــــــــــيـــــــــــــــــســـت!!!!!همونه ولي اون نيست!!!!!!!!!!!!!
همه اون دلتنگيام رفتن، ولي من هنوز دلتنگم!!!!يكي اونا رو برده ، ولي من هنوز اونا رو دارم!!!
يكي قبل من اومده به اين كلبه ،ولي نيستش!!!!من حس مي كنم آشناس ،ولي غريبه س واسم
اون كيه؟؟؟؟چرا اومده؟؟؟؟چرا خواسته همدمم رو ازم بكيره؟؟؟!!!!!!!!!!!!
به برگ آخر دفترم رسيدم نوشته:
"به فكر عشق نبودي،زندگي ات كم شد!!!دلت را به روياي من بسپار تا..."
"تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو"ي تو
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
...
تو اين پست آخرم مي خوام يه كوچولو در مورد اينكه چه روزگاري داشتيم و چي گذشت بنويسم….
جاتون خالي!!همتون كه شكر خدا و به همت خودتون!!!ميدونين ؛فصل‘ فصل امتحانات بود….
خدا نصيب هيج كسي نكنه اون تجربه اي كه من اين ترم كسب كردم!!!
يادتونه ميگفتم من تا خودم چيزي رز تجربه نكنم به حرف كسي گوش نمي دم؟؟؟!!!!
اين ترمم باز ضربه ي اين اخلاق گند خودمو!!(البته بلا نسبت)خوردم….آخه من از وقتي
اومدم دانشكاه ؛جدا و بدون شوخي ؛درسا روخيلي خيلي آسون و بي دردسر تلقي ميكردم!!!
همشو شب امتحاني مي خوندم!(خداوكيلي اينو از فوايد دانشگاه به حساب ميارم!چون زمان مدرسه شب امتحان اصلا معني نداشت واسه من)
به هرحال اينو مي گفتم كه من؛ دو ترم قبلو با شب امتحان خوندن پاس كردمو با معدل خوبي هم قبول شدم ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي ………
اين ترمم فك كردم مث اوناس ولي تو درس مدار بود كه فهميدم واقعا شبيه اوناس!!!!!!!!!!!
من اين ترم مدارو خيلي خيلي گند زدم و تا عمر دارم فك نكنم اين گندكاريو فراموش كنم!!!!!
ولي يه تجربه اي كه گفتم روبدست آوردم و به همه ي شما عزيزاني كه دارين درس ميخونين هم ميكم كه او تجربه جيه:
"سعي كنين در طول ترم درسا رو بخونين حتي شده يك مرور سطحي!!!"
تجربه ي خيلي نو و جديدي بود؛ نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
من كه به خيليا قول دادم اين ترم كمتر از الف نشم!!!!!!!!!(البته فك كنم با اين درسايي كه من ورداشتم يكي دو صدم اين ور اون ور شه!!!)
موفق باشين……..
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
آواره
آواره
نيمه شب بود و ،غمي تازه نفس ،
ره خوابم زد و ماندم بيدار،
ريخت از پرتو لرزنده شمع ،
سايه ي دسته گلي بر ديوار.
همه گل بود ،ولي روح نداشت!
سايه اي مضطرب و لرزان بود
چهره اي سرد و غم انگيز و سياه
گوييا مرده ي سرگردان بود!
شمع ،خاموش شد از تندي باد
اثر از سايه به ديوارنماند
كس نپرسيد :كجا رفت ؟كه بود؟
كه دمي چند در اينجا گذراند!
اين منم "خسته" در اين كلبه ي تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست،
من ،اگر سايه ي خويشم ،يارب
روح آواره ي من كيست ،كجاست؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
خدایااااا
من آمدم….دوباره آمدم با كوله باري از دلتنگيا….با دلي زخمي و دورافتاده از تو…..
آري اين منم….كسي كه جز تو سنگ صبوري نداشت و تو بودي كه هميشه كنارش بودي….
آري خداي من….اين منم…همان "دل خسته "ي تو…..ولي نه همان" خسته" اي كه همه
زندكي اش تو بودي!! نه همان خسته اي كه همه دلشكستگيهايش پر بود از ؛
خـــــــــــــــــــــــــدا خــــــــــــــــــــــــــــداهايي كه در شبهاي بي كسي و تنهايي فرياد زد
و تو جوابش را دادي و تحملش كردي……..
خداي من كجايي؟؟؟ همدم من كجايي؟؟؟؟زندگي من كجايي؟؟؟؟؟شريك لحظه هاي من كجايي؟؟؟؟
ببين چگونه رفته اي و تنها بدون تو؛ لحظه هايم در يادگارهاي خونين دل خنجرخورده و
زخمي؛هاي هاي ميكريند!!!!
عشق گمشده ي من برگرد…..مگذار شب سياه نگاههايم مرگ روزهاي با تو بودن را به نظاره
بنشينند….بگذار نگاهت كنم…..بگذار به آواز تنها نگاه آشناي اين روزگارم جان بسپارم و در
اوج خوشي به خواب ابدي آينه بروم……
مي خواهم از تو بشنوم ؛ از لب خاموش تو ؛ كه اين خون نامه هنوزهم ادامه دارد ؛هنوزهم
گريه هاي شبانه ام را با روزگار ديرينه ام مي توانم پيوند بزنم و در كنار پنجره ي دلم باز
منتطرت بنشينم تا از راهي دراز و طولاني با كوله باري از مهر و مهرباني بنشيني كنارم و به
غروبهاي انتطارم كه ناقوس روزها و شبهاي ناباورانه اي را براي من به صدا درميآوردند
كوش كني و در اوج آرزوهايم دوزخ روح گمشده ام را ببينم و در حالي كه دستان مهربانت
صورت يخي روحم را نوازش ميكنند در آستان وفا به رنج ديرينه ام كه براي پايداري در
عشقم كشيدم برسم……..
يار گمشده ام زبان نگاهت را برايم بگشاي تا من هماني شوم كه بايد…..
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|
مطالب جالب
جبران خلیل جبران:هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود.
جبران خلیل جبران:در میان شما هستند کسانی که خواسته اند برای گریز از تنهایی و بیقراری و یکنواختی ، به زیاده گویی و یاوه سرایی روی آورند ، زیرا سکوت تنهایی تصویر روشنی از ذات عریانشان را در برابر چشمانشان می گشاید که با دیدن آن رعشه می گیرند و به گریز پناه می برند .
آلبرت انيشتن:زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه .واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....
فریدریش نیچه:چهار فضیلت انسان والا عبارت است از : دلیری ، درون بینی ، همدلی و تنهایی که گرایش به آنها سبب پاکی می شود.
فریدریش نیچه:زندگی بدون موسیقی اشتباه است.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|