خدایا دریابم...خدایا من چه کرده ام که اینگونه از من دور افتاده ای؟ من نمی خواهم تنها
بمانم...خدااااااااااااااااگر که اینگونه می خواستی از همان اول تنهایم می گذاشتی ...برای تنها
ماندنم از تو کمک خواستم...من از تو خواستم که با من باشی چراااا....چرا؟؟؟؟؟چرا اینگونه می
خواهی به سوی تو باز گردم؟؟من با توام...دستانت را به من بده...می خواهم لمست کنم...
خدایاااااااااااااااااااااااااااا می خواستی که اعتراف کنم تنهام؟؟؟آری بارها گفته ام باز می گویم...من
تنهام...تنهاتر از همیشه....من خواهم مرد....من بدون تو خواهم مرد... نمی خواهم بدون تو
باشم....خدیا می خواهم بازگردم من نمی توانم تحمل کنم...من بی تو می میرم ....به خداوندی
خدا!! می میرم...من نمی مانم...بیشتر از این پیش بری ...خواهی کشت...من بنده ی توام... از
وجود خود توام...مرا نکش!!!خواهم مرد...من بی تو نیستم...من بی تو هیچم...من بی تو
پوچم....خدایا با چه زبانی به تو بگویم که نمی خواهم از دست بدمت؟؟؟!!!!آری من از آن بنده
هایت نیستم که بتوانم با تو سخن بگویم آری من از آنها نیستم که دوستم داشته باشی...من
بیکسم...تنهایم...تنها....خدایا اینگونه که می بینم تو هم نعوذباالله عادل نیستی...شاید هم باشی و من
نمی دانم!!!
اصلا نه...نه...تو راست می گویی ...من گناهکارم... نادانم...تو حق داری که تنهایم
بگذاری....اما ...مگر خود تو نبودی که گفتی به سراغت بیایم؟؟؟خدایا ...بارالهی...یک خدا، بنده
اش را با یک گناه که خود نیز متوجه نیست به لحظه ی نابودی نمی کشد...او را بدون خودش
رها نمی سازد ...خدایا با من حرف بزن...با من سخن بگو...آری دلم پر است...دلم گرفته...می
خواهم فقط حرف بزنم و تو جواب بدی....نمی شنووووووووووووووووم ...به خدا نمی
شنوووووووووم.....صدایت را می خواهم...خودت را می خواهم...خودت را....تو هم مگر؛
صدایم را نمی شنوی؟؟؟؟؟خدایا خسته شدم آنقدر که فریاد زدم....آنقدر که صدایت کردم و جوابی
نشنیدم...خدایا با من هم حرف بزن...با من هم سخن بگوووو....به خدا خسته ام از این همه
لحظات بی تو بودن....رهایم نکن...خدایا چگونه بگویم که من بی توام ...چگونه بگویم که من
خدایم را می خواهم...خدایا این قطرات بی امان را مجالی نیست...مگذار فرو افتند به یاد اینکه
من بی توام...به یاد اینکه من خسته شدم از این لحظات....به یاد اینکه.....
خدایا دستانت را می خواهم برای پاک کردنشان...نفست را می خواهم برای گرمی و نوازش
صورت باران خورده ام....پیش من آی....من به سویت میدوم ...اما این تویی که هر لحظه ،هر
ثانیه از من دورتر می شوی...خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نروووووووووووووووووووووووووووووو.....
مرا هم با خود ببر....من بی تو اینجا جان می دهم....بمان....با من
بماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان.