3 ماه از خانه و کاشانه ی خودت دور باشی بعد که بخوای به آغوش زندگی بازگردی خیلی سخت خواهد بود.
من 3 ماهه که از این کلبه ی همیشه سوت و کورم دور بودم ...تازه امروز رسیدم...وااااای بر من.....چه غبار آلود ....چه غمگین و چه ساکت تراز سکوت همیشگی.....من اینجا را به تو سپرده بودم!!!
آری به تو....
بی مرغ ،آشیانه چه خالی ست
خالی ترآشیانه ی مرغی
کز جفت خود جداست!
آه!ای کبوتران سپید شکسته بال
اینک به آشیانه ی دیرین خوش آمدید!
اما ؛دلم به غارت رفته ست
با آن کبوتران که پریدند،
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند.....
بازگشتم اما نمی تونم اینجا بمونم...خفه میشم.....دارم میرم بیرون....من اینجا رو نمی خواهم....من سکوتی که بوی مرگ دلممیدهد نمی خواهم.....من خواهم مرد اما دلم هرگز نخواهد مرد...من نمی خواهم ....
چه بنویسم که نمی توانم کلمات را کنار هم بچینم...چه بگویم که هیچ ندارم برای گفتن....چه آوازی سردهم که صدایم در گلو خفه شده ....
فریادی از جنس سکوتسر میدهم ....صدایم را بشنو...آری سکوت را هرگز نخواهم شکست....چرا که سکوت بالاترین فریادهاست.......
این ابرهای سوخته ی سوگوار
تابوت آفتاب را به کجا می برند؟
این بادهای تشنه ،هار و حریص وار
دنبال آبگون سراب کدام باغ
پای حصارهای افق سینه میدرند؟
اکنون درخت لخت کویر
پایان ناامیدی
و آغاز خستگی کدامین مسافر است؟
مرغان رهگذر
مرگ کدام قاصد گمگشته را
از جاده های پرت به قریه می آورند؟
ای شب! به من بگو
اکنون ستاره ها
نجواگران مرثیه ی عشق کیستند؟
و گاه عصر بر سر دیوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا می گریستند؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط قاتل دل خسته
|