مامان بزرگ بگو تولدت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی می خوای در مورد یه مرده حرف بزنی از هرکسی یه چیزی می شنوی که یه جورایی می خوان از فکر کردن بهش دورت کنن....یکی میذاره به حساب اینکه یه ایرونی هستی و همه ی ایرونیا مرده پرستن!! و یکی میذاره به حساب اینکه ضعیفی و نمی تونی تو این دنیا دووم بیاری و همش در مورد مرده ها و مرگ حرف میزنی و نشونه ی ضعفته!!و خیلی چیزای دیگه که هیچ کدوم واسه من اهمیت نداره!!! چون من همیشه به مرده ها و مرگ فکر میکنم هرروز حداقل یه بار برا همه مرده ها یه فاتحه میخونم و اگه حرفم به گوش خدا برسه ازش میخوام که کمکشون کنه واسه اینکه لایق رحمت باشن!!!
امشب باز از اون شباییه که دلم واسه بعضیا تنگ شده ....
میدونم الان پیشم نیستین ولی براتون یه فاتحه میخونم تا شاید براتون کاری کرده باشم....
فرنوش براتون گفتم کیه ؛خیلی نمیدیدمش ولی میخوام الان ببینمش و یکیم دلم هوای مامان بزرگمو کرده آخه من که سهلم بابام خودش هم ندیدتش!!!!
آخه 24 سالگی فوت کرده که بابام خودشم 4 سال بیشتر نداشته!
خیلی دلم هواشونو کرده میخوام امشبو با اونا باشم....با مامان بزرگ و فرنوش....
آخه وقتی به تولد فرنوش فکر میکنم دلم بدجوری میگیره ؛شاید بگید چرا این همه در مورد فرنوش مینویسی؟؟!!! آخه شماها نمی دونین چه لامروتی هایی از این دنیا و این آدما دید!
نمیدونین چه پسر نازی بود ؛آروم و ساکت و ....
مامان بزرگ میخوام ببینمتون آخه میخوام واسه یه بارم که شده ببینم ؛این دختر خوشگلی که یه شهر واسه بدست آوردنش جنگ میکردن!مامان پری یه بارم که شده بیا تا حداقل بعد اون همه ناراحتیایی که کشیدی و تنها دلخوشیت تولد دو تا بچه ی یادگاریت بوده شادت کنم. مامان بزرگ هیچ اثری از وجود تو نیست ،نه عکسی نه چیزی....هیشکی نمیتونه تصویر دقیقی ازت درست کنه میخوام امشب ببینمت تا واسه همه عمرم تصویرت تو ذهنم بمونه....
مامان بزرگ امشب میخوام بیای تولد فرنوش ....میدونم هیشکی واسش تولدی نمیگیره میخوام اونم شاد کنم اونم با تولدی که میخوام واسش بگیرم....شمام بیاین....
فرنوش به خدا بیشتر از این نمی تونم واست کاری بکنم ...تنها کاری که از دستم بر میآد اینه که واست یه تولد بگیرم....
فقیرانه اس خیلی ساده!بدون هیچ تشریفاتی....
26 عدد شمع بر روی سنگ قبرت روشن خواهم کرد تنها با ستاره هایی که امشب چشمک زنان برات جشن گرفتن و من و تو مامان بزرگم....
بر روی کیکت نوشته ام :"چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان..."
فرنوش تا حالا دلت واسه هیشکی تنگ نشده؟؟
فکر میکردی وقتی سالگرد تولدت باشه کی برات جشن بگیره؟کی به مهمونیه تولدت بیاد؟؟؟کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تنها می خواستم بگویمت که:
..............
فقط همین!!!
مامان پری بهش بگو این دنیا خیلیا هستن که هنوز به یادش اند ...مامان بزرگ بهش بگو که به اون مصیبت هایی که کشیده فکر نکنه بهش بگو به همون راحتی ای که خوابیده بخوابه ....
هنوزم وقتی در موردش حرف میزنیم مامانم هیچ وقت نشده از اون چشماش وقتی که به خواب رفته بود ،حرفی نزنه.....