آنگاه که روح غمگینم در تنهایی آرام میابد در خود میشکنم!چقدر باید صبور بود که در برابر این همه رویای آرامش همچون شبنمی از روی گلبرگ" زنده گی" بر روی خاک بچکی و وجودت خستگی هایش و آرامش دلنشینش را نثار خاک کند.....
"باز طوفانِ شب است
هول بر پنجره میکوبد مشت.
شعله میلرزد در تنهایی:
باد فانوس مراخواهد کشت؟!"
نغمه هایم را کوتاه میکنم تا شاید بتوانم همه ی آنها را وقتی که بر روی خاک شراب عشق و مرگ را میچشم همراه خودم همچون رویای گمشده ای برای سردادن آواز زمین داشته باشم.
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط قاتل دل خسته
|